فریاد زیر آب . تا به حال نه گوشی را خراشیده و نه خاطری را آزرده است

 

بادهای موافق ، دیریست که دیگر  نمی وزند .

بادبانهای ژنده کشتی های  اولیس   ،

خالی اند  و فسرده ،

 بسان  پستان پیر زنی  یونانی  

که  طراوت دخترانه اش را

 به چشم انتظاری  روزگاران 

بر باد داده است.

 

 بوی نمک. بوی گوش ماهی و صدف .

 

  دریانورد دلاور  !

لبانت از عطش چاک چاک  اند

وبازوان سترگت شلاق بر پیکر اموج  می نوازند  .

 اما چه عبث !

 که دیگر هیچ چیز یاد او را در تو نخواهد کشت. 

 

باد موافقی باید .

 

نه این آتش فسرده در درون دل هر زن،

نه آن ایمان نهفته در  بازوان هر مرد ،

این کشتی پیر را به ساحل وطن باز نمی راند .

 

باد موافقی باید .

که چون وزیدن آغاز کند .

 کشتی خمیده پشت  من باز

سینه سپر کند به موج  

و با هزار کرشمه آهنگ وطن کند .

 

باد موافی باید .

که معشوقه من به ساحل

از جای برخیزد،  سینه نمایان سازد

و زلف بر باد دهد و به انگشت

بادبانهای  مغرور  مرا

 به ماهیگران حقیر ساحل

فخر بفروشد .

 

باد موافقی باید .

 

                                                                               ماهی سیاه  مرداد 88

  -----------------------------------------------------------------

*اودیسئوس (به یونانی: Ὀδυσσεύς)، یا به تلفظ فرانسوی اولیس فرزند لائرتز (Laërtes) پادشاه شهر ایتاکا از جزایر دریای ایونیا، یکی از برجسته ترین رهبران یونانیان در جنگ تروا، و قهرمان اودیسهٔ هومر بود.

او در جنگ تروا به همراه آشیل به آسیا آمد و در جریان فتح شهر مذکور هنگامی که یونانیان امیدی به پیروزی نداشتند اسبی چوبین ساخت و به همراه تعدادی از سربازان خود در اسب پنهان شد. ارتش یونان وانمود کرد که شکست خود را قبول کرده و اسب را به عنوان هدیه به مردم تروا پیشکش می‌کند. تروائیان متوجهٔ حیلهٔ خصم خود نشدند و اسب را وارد شهر کردند و به جشن و پای کوبی پرداختند. شب هنگام زمانی که تروائیان مست و مدهوش به خواب رفته بودند اولیس به همراه یاران خود از اسب بیرون آمد و دروازه‌های شهر را گشود و ارتش یونان وارد شهر شد. آن شب یونانیان بسیاری از مردم تروا را کشتند و شهر را غارت کردند اما اتفاقی که در آن شب زندگی اولیس را دگرگون کرد این بود که وی به تاراج معبد پوزئیدون (نپتون رمی) پرداخت و مجسمهٔ او را شکست، کاهنه ی معبد، کاساندرا در اثر این کار اولیس را نفرین کرد، و از خدایان خواست تا او را آواره کنند و همچنین هم شد. او ده سال راه خود را در دریا گم کرد و دچار انواع بلایا شد تا اینکه عاقبت به شهر خود برگشت و تمام مخالفان خود، که قصد وصلت با همسر او پنلوپه و پادشاهی ایتاکا داشتند را به هلاکت رساند. او پیش از این در سفر آرگونوت‌ها نیز همراه یاسون بود. اولیس به هوش و خرد معروف است و مثل انسان آواره ایست که تقدیر او را از وطن دور می‌کند. او در آخر به دست پسر خود تله گونوس کشته شد.

 

 

نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 7:53 | لینک  | 

 

     گاهی اوقات تاریخ، این عجوزه مکار ، قربانیانی را برای خود انتخاب میکند که هیچ کس نمی داند بر چه اساس این انتخاب انجام گرفته است . هاشمی رفسنجانی این آریستو کرات پیر بازار مکاره سیاست ایران گویا یکی از همین قربانیانی است که به شدت مورد علاقه این عجوزه است بطوریکه طی این سی سال بارها توسط  او به این  معرکه فرا خوانده شده  و  هر بار  با تمسخرش از میدان بیرون آمده است .  راستی که هاشمی مقوله جالبی است و شاید به  همین دلیل این عجوزه اینطور به او پیله کرده است . هاشمی  به همه  کس و همه چیز  شبیه است  ولی نه کاملا .

امیر کبیر :  گاهی او شبیه امیر کبیر است . متجدد است . مقتدر و با نفود است  و با درایت است . و عاشق حکومت پر قدرت است .  و دوست دارد ایرانی آباد و مدرن  بنا کند . اما با امیر کبیر تفاوتهای هم دارد .  او مثل امیر کبیر  محاسن "متخلف" را نمیگیرد و مشت به سینه اش نمیکوبد و مالیات را از حلقومش  بیرون نمیکشد .  او  مثل امیر کبیر با اراذل " درباری " زیاد در گیر نمیشود  و از حمامهائی مثل حمام فین وحشت دارد . او مصلحت گرا است و همیشه نگران است که  مبادا  با قاطعیت  "همه چیز" از بین برود .  او  بر خلاف امیر کبیر    نمیداند که چه وقت " همه چیز" از بین رفته است .

ماکیاولی : گاهی  اوقات او  مثل ماکیاولی فکر میکند .  هدف او انقدر والا است که هر وسیله ای را توجیه میکند . از نظر او دولتمرد باید سر  همرهان سست عناصرش را زیر اب  کند . از نظر او با مرام بودن و وفاداری آفت حکومت است . از نظر او اخلاق جایی در سیاست ندارد. پس اگر وزیری خواست سر چند تا لیبرال یا کمونیست یا سلطنت طلب هنرمند نما   را زیر آب کند او  خود را به ندیدن می زند و نامه های سرگشاده آنان را به تمسخر میگیرد . *. آخر مصلحت دولت در اولویت است .  اما هاشمی تفاوتهایی هم با ماکیاولی دارد . وقتی  صحبت از  مصلحت حکومت است حساب خویشان و دوستان و کله گنده ها جداست .از نظر هاشمی مصلحت حکومت  آنقدر هم در اولویت نیست که ادم حرف ماکیاولی را گوش کند و حتی خویشان و دوستان قدیم خود را فدای  حکومت کتد . بر خلاف ماکیاولی هاشمی رفیق باز است .

 سقراط : مثل سقراط  اریستو کرات است . یعنی ته تهش زیاد هم  از دمکراسی خوشش نمی اید . او در نهایت مثل سقراط به حکومت نخبگان اعتقاد دارد  . او مثل سقراط مرد خوش قلبی است اما  در تار پود فلسفه اش گیر کرده است . و نمی داند که دمکراسی با پوپولیسم فرق دارد .  هاشمی اما تفاوت بزرگی با سقراط دارد و بر خلاف او از جام شوکران زیاد خوشش نمی آید و همیشه دوست دارد ان را به بغل دستی اش تعارف کند .

با همه این تفاوت ها و تشابهات بار دیگر عجوزه مکار تاریخ معرکه دیگری برای هاشمی تدارک دیده است .  فردا او در نماز جمعه یک بار دیگر  در مقابل چشمان پر از شک و  استهزای این عجوزه مکار قرون ،تاریخ، پشت میکروفن های نماز جمعه قرار میگیرد   تا اخرین فرصت خود را برای روسفیدی یا روسیاهی را بیازماید .

هاشمی فردا چه خواهد کرد . این مرد هزار چهره فردا با روح  حلول کرده چه کسی به جسمش خطبه ها را شروع   خواهد کرد . من نمیدانم  ولی مطمئنم که  آن عجوزه این بار دوست دارد که او فقط با روح یک نفر وارد گود شود و حرف آخر خود را بزند چون  دیگر " همه ما خسته ایم گلنسا ".**  

------------------------------------------------------------------------------------------------

* : زمانی دکتر سحابی نامه سرگشاده ای از سر ناچاری به هاشمی نوشته بود . این قصه گذشت تا هاشمی به قول خودش وقتی همه در ها را به روی خود بسته دید مجبور شد نامه سر گشاده ای به خامنه ای بنویسد . وقتی من این جمله را از زبان هاشمی شنیدم بی اختیار گفتم  امان از بازی ان " عجوزه پیر" با تو . مگر تو با او په کرده ای  که دست از سرت بر نمیدارد ؟

** نقل عنوانی از وبلاگ خانه بدوشی

  

 

نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 14:27 | لینک  | 

 

 

   یا تاریخ نخوانده اید و یا مثل تمام چیزهائی که میخوانید آن را سطحی و  طوطی وار  مرور کرده اید  و از روح پیامش هیچ  نیاموخته اید . حتما سخن آن فرازانه را شنیده اید که به روزگاری گفت " مردمی که گذشته را به خاطر نمی آورند محکومند که تا ابد در آن بمانند " . بد بختانه در این مرز و بوم   تکرار تاریخ  آنقدر مضحک و کمیک  است که دیگر حتی به خاطر آوردن سرآغاز مصیبت بارش  نیز برایمان غیر ممکن شده است .

بر خلاف تعابیر سیاسی عامیانه یا به قول باسوادتر ها پوپولیستی،  قدرت موتور محرکه تحولات اجتماعی را  از روی اعداد و ارقام   و امار نمیتوان تخیمن  زد.  این امر بارها و بارها به اثبات رسیده است . حرکت ها و پیروزیهای  بزرگ در ایران  همواره  توسط گروههای کوچک ولی خوشنام آغاز گردیده  در حالی که  شکست های بزرگ  همواره ، با شروع  بدنامی،  برای کسانی آغاز شده که وقتی نیروها وامکا نات خود را با چرتکه حساب میکردند "شکست"  را سناریوی  غبرممکن بازی خود میپنداشتند .   این سخن گزاف نیست اگر به آغاز جنبش مشروطیت ، ظهور وسقوط رضا خان ، شکوفائی  و زوال حزب توده و جنبش ملی  و در نهایت شروع  حرکت روحانیون در پانزده خرداد و پیروزی انقلاب دربیست ودو بهمن پنجاه و هفت  بدرستی نگاه کنید . در مقیاس جهانی هم  مثنوی هفتاد من کاغذ می شود . انقلاب کبیر فرانسه را  بخوانید که  توسط یک مشت  پا پتی پاریسی شروع و توسط ناپلئون نارسیست به مسلخ میرود. انقلاب  اکتبر در روسیه را بخوانید که  توسط اقلیتی خوشنام با امکانت ناچیز شروع شده  و بعدا  توسط یک مشت پیر پتال با امکانات یک ابر قدرت به گند کشیده میشود .  سرگدشت مردم خوشنام ویتنام را بخوانید که  پوزه  قدرتمندترین ارتش  بدنام جهان را به خاک می مالد  . داستان  چهار تا روشنفکر یک لا قبا  به همراه یک وکیل خوشنام در کوبا را بخوانید که  باتسیتای بدنام را علی رغم حمایت قدرتمندترین دولت دنیا با اردنگی از کشور  بیرون انداختند ... تو خودت بقیه اش را بشمار .

سال پنجاه و شش وقتی تازه جنبش همه گیر شده بود شاه نادان مرتب رژه سربازانش را در تلوزیون نمایش میداد . و از قضا دوربین مرتب روی چکمه های سربازان زوم میکرد  که پا بر زمین میکوفتند . مادرم تا این رژه ها را میدید به ما میگفت : اینها شما را زیر چکمه هاشان لهتان میکنند و ما نیز خیره سرانه جواب می دادیم: نه مادر  دلت برای آنها بسوزد که بزودی زیر پاههای ما له میشوند . چندی بعد ما  بچه ها به خیابانها ریختیم و انگشتهایمان را توی لوله ژ سه ها فرو کردیم و آنقدر  بر بر به چشمهای سربازان خیره شدیم  که سلاح هایشان را زمین گذاشتند و فرار کردند . ما خوشنام بودیم و سربازان بدنام ما پیروز شدیم و آنها مثل برف  آب شدند .

 حالا که بازار نصیحت داغ است، و کوچک بزرگ نمی شناسد، من کوچک هم دوست دارم به بزرگان این مرز بوم نصیحتی بکنم . از تاریخ بیاموزید و به جای شمارش  چهل یا پنجاه میلیون رای  ، دویست یا سیصد بیلیون دلار ، چهار یا پنج هزار کیلو متر برد موشکی و یا صد یا دویست کیلو اورانیم ، سعی کنید دل مردم  و یا حد اقل بخشی از مردم که این روزها به خس و خاشاک معروف کشته اند را بدست بیاورید  . این خس و خاشاک ها قادرند با خوشنامی خود راه لوله های سانترفیوژ ، اگزوز موشکهای بلند پرواز ،شکاف صندوقهای رای و حتی خروجی حسابهای بانکی را سد کنند . مگر نشنیده اید که میفرماید :

             

 

أَلْهَاكُم ُ التَّكَاثُرُ .حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ .كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ. ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ .كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ .لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ.

زیاده گرائی شما را  هلاک کرده است . تا جایی که حتی قبر های مرده هایتان را نیز شمارش میکنید . نیاموخته اید . نه هیچ نیاموخته اید . نه. چون اگر آموخته بودید جهنم را پیش رویتان می دیدید .  

(و عبرت میگرفتید)

 

نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 4:16 | لینک  | 

 

دیگر تابش خورشید بر برگهای سبز درختان کنار خیابان رایحه سکرآور تابستان را بدرون ریه هایت  نمی راند . ساعت سه عصر است، لیکن یاد کودکیی دوردست مثل هر سال در تو بیدار نمیشود .آن یاد شیرین فرار  از " خواب اجباری بعد از ظهر" و ولو شدن  در کوچه هایی که از تابش گرم خورشید تیر ماه  آماس کرده بود، طعم سکوت ، طعم آزادی و طعم تسخیر کوچه توسط کودکان یاغی محله ، برایت خواب کمرنگی است که حتی ته کاسه ذهنت را هم پر نمیسازد .

امروز باز ساعت  سه عصر است ولی هوای شهر نه بوی عشق میدهد و نه بوی عرق شور کودکی . شهر گوئی از همه چیز تهی گشته است .

کودکی را رها میکنی و نوار ذهنت را ده سال به جلو میکشی سال یکهزار وسیصد و پنجاه هفت .

داستان باز همان بود .وسوسه چشیدن طعم میوه ممنوعه . بار دیگر" کودکت " تو را به خیابان کشیده بود .هوس تسخیر کوچه اینبار به تسخیر خیابان مبدل گشته بود و لذت فریب " والدین" و فرار از خواب اجباری  بعد از ظهر این بار  جای خود را به وسوسه فریب دادن والدی بزرگتر  و فرار از خوابی عمیق تر داده بود .تو به همراه سایر کودکان مشتتان را گره کردید و گفتید " مرگ بر شاه"  و لختی بعد " شاه مرد" .  تو پای کوبان به خیبان ریختی و  "کودکت " غرق در رویاهای بزرگ در عجب بود که چه آسان به هر آنچه خواسته رسیده است . خیابان در تسخیر تو و کودکان بود و همه چیز مهیا برای شروع هزار بازی کودکانه .

اما تو نگران بودی .چون به تجربه در یافته بودی که حیاط خانه ،کوچه و یا خیابان هیچگاه از گزند یورش "والدها "در امان نیست . غرق در بازی کودکانه غافل ماندی از سایه هائی که از انتهای خیابان به جمعتان نزدیک می شدند . آنگاه که احساس خطر کردی و سر برگرداندی دیگر خیلی دیر بود . " والد" ها اینبار در لباس هائی عجیب  به دورتان حلقه زدند  و با نشاط ترین و زیبا ترینتان را دستچین کردند و کنار دیوار به صف کردند . برای  لختی ساده دلانه اندیشیدی که شاید والدها هم به بازی پیوسته اند و این شروع یک بازی دیگر  است . اما فریاد "آتش " رشته افکارت را از هم گسست و در مقابل چشمان از حد قه در آمده ات بچه ها مردند.

تو از ترس زبانت بند آمده بود و میلرزیدی . والدها تو و بقیه بچه های بی دست و پا را جمع کردند . و به خانه بردند و و به زور به رختخواب فرستادند . آخر ساعت سه عصر بود . تو به شدت گریستی و از ترس خود را به خواب زدی . والدها از آنسوی ملافه برایت از ضرورت پایبندی به اصول میگفتند و تو برای حفظ سر پناه و جانت با حرکت سر حرفهایشان را تایید میکردی . اما  در واقع هیچگاه نفهمیدی که این اصول چیست که والدها را مجاز میکند که اینهمه بی رحم باشند . آه از این خواب اجباری ساعت سه عصر و  موعظه  بی پایان آنسوی ملافه .

برای فرار از موعظه خودت را به خواب زدی و ذهنت را به پرواز در آوردی . کوچه را در ذهنت به تصویر کشیدی و تمام بازی های کودکانه را در یک دنیای مجازی باز سازی کردی . فردا هر آنچه را که ذهنت ساخته بود در دفتر مشقت نوشتی و در کنارش نقاشی کشیدی  و با  شلختگی آن را روی میز آشپز خانه ولو  کردی  تا والدها آن را بخواندند . وقتی به خانه برگشتی همه به دورت حلقه زدند و غرق بوسه ات کردند که تو ذاتا هنرمندی و باید برای خانواده افتخار بیافرینی . روز بعد کشان کشان تو را به جمعی عجیب و غریب معرفیت کردند که همه هنرمند بودند و عقلشان کمی پاره سنگ میبرد . اما آنها هم برای خود اصولی داشتند و تا تو حرفی میزدی که به مزاقشان خوش نبود نوک مدادهایشان را تیز میکردند و توی پوستت فرو میکردند و هر بار که تو از درد میگفتی آخ انها با لذت میخندیدند . تو درد خود را برای هیچ کس نمیتوانستی بازگو کنی چون همه برای خود اصولی داشتند و یک فرد غیر اصولی را درک نمیکردند . آه از این اصول لعنتی ...

باز هم نوار مغزت را به جلو کشیدی  این بار سی سال .

بار دیگر تمام خیابانهای شهر در تسخیر کودکان بود . همه در کارنوالی که معلوم نبود چرا به راه افتاده بود  به مدت  پانزده روز پایکوبی میکردند . اما چشمان تو  با تماشای این کارنوال دیگر برق نمی زد . چشمانت نگران بود و سعی میکرد چهره یکایک کودکان کارنوال را به خاطر بسپارد . ذهنت بی اختیار صحنه جان دادن آنها روی آسفالت خیابان را به تصویر میکشید . تو خوب میدانستی که دبر با زود سروکله والد ها با ان لباسهای عجیب و غریب پیدا میشود و باز این ضیافت  به هم خواهد خورد . راستی والدها که نمیتوانند شادی کودکان را تا به آخر تاب بیاورند چرا جشن راه می اندازند ؟

زبان در دهانت سنگین بود و هیچ نمیتوانستی بگویی . در آن جمع کودکانه مست از خود بیخود کوچکترین سخن خلافی باعث میشد که از  بازی بیرونت کنند . آخر بازی کودکان نیز برای خود اصولی دارد.

آه از این اصول لعنتی .

در میا ن کودکان دخترکی  توجه ات را جلب کرد . زیبا بود و سرشار از زندگی . یک لحظه آرام و قرار نداشت . با خود فکر کردی که اگر سی سال پیش او در جمع شما بود حتما برای تیر باران انتخابش میکردند . نگران شدی و به او نزدیک شدی  به دنبال کلمه ای میگشتی تا به او بفهمانی که باید یرود . باید از بازی خارج شود قبل از اینکه والدها سر برسند و او را کنار دیوار توی صف قرار بدهند . اما  آنجا شلوغ بود و  صدا به صدا نمیرسید. کسی او را صدا کرد . "ندا ..!" او به طرف صدا برگشت و لبخند زد  و دستش را به علامت پیروزی بلند کرد .

گلوله ای فضا را شکافت و از مقابل صورتت  رد شد و سینه دخترک را سوراخ کرد . خون فواره زد . ندا بر زمین غلطید و سرش محکم به آسفالت خیابان برخورد کرد . چشمانش باز بود . به بالای سرش که رسیدی داشت با صدای گنگش چیزی زمزمه میکرد . سرت را جلو تر بردی . از کوشه لبش  خطی از خون با روژ لبش قاطی شده بود . آرام میگفت : " ولی من دوست دارم یکخورده بیشتر بازی کنم . " با دستت چشمانش را بستی و گفتی :الان ساعت سه عصر است . تو باید بخوابی وگرنه بزرگترها دعوایمان میکنند . بخواب عزیزم .

والدی از روی پشت بام دوربین تفنگش را باز می کرد  و در حالی که آن رادر جعبه اش قرار میداد  زیر لب گفت

 وروجک  شیطون. حقت بود .     

 

نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 15:1 | لینک  | 

خدایان عامیانه  زمینی *

بحث خدا و شیطان قدیمی ترین بحث تاریخ است وتوسط روشنفکران ،به معنی دقیق کلمه ،خلق شده و توسط عوام  کاربردی و اقتصادی شده . وقی میگویم روشنفکر منظورم گروه یا قشر خاصی از جامعه نیست . هر فردی می تواند برای لختی روشنفکر باشد و ساعتی بعد بتا بر ضروریات شغلی، حرفه ای ، گروهی ویا مکتبی عامی شود و از حق طبیعی استتار استفاده کند . بقول مسعود بهنود آن مادری که یک شب مهتابی شیفته ماه میشود و بی مهابا غار را ترک میکند و دیگر هیچ وقت باز  نمیگردد شاید اولین روشنفکر یا هنرمندی بود که قوانین اسستار را رعایت نکرد ( نقل به مضمون است).


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 0:45 | لینک  | 

روز آزادی من *

 

آن روز هم مثل روزهای دیگر بود . بی هیچ کم و کاست .  به جز خاری که وسط سم  دست چپم را  زخم کرده بود و باعث شده بود که کمی بلنگم  و زنگوله ام صدای عجیبی بدهد ،همه چیز مثل روزهای دیگر بود . از دور ستون های چاه آب را  که دیدم عطشم چند برابر شد و سعی کردم بزهای دیگر را جلو بزنم و خودم را زودتر به آب برسانم ، که درد دستم مانع شد .  سرم پایین بود و به روزهای فکر میکردم که هنوز اخته نشده بودم و بوی بزهای ماده سرمستم میکرد و باعث میشد که تشنگی را فراموش کنم .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 12:0 | لینک  | 

 

     پک محمکی به سیگارش زد  و با بی حوصلگی دودش را به صورتم پاشید . لهجه غلیظ انگلیسی اش حرفهایش را تقریبا نامفهموم کرده بود .ولی خلاصه اش این بود "من حالم از شماها به هم میخورد ".

  : چرا ؟

  :شماها رنج را پرستش میکنید .

  :خوب ، من که نفهمیدم  منظورت چیه ؟

  چشمان درشتش را پر از شک کرد و  با ترس نگاهم کرد . کاملا متوجه شده بود که برایش دام پهن کرده ام.  فکر میکرد  میخواهم او را وارد گفتگوهائی بکنم که  در  Rehab  با او میکرده اند .

  :شما ها  رنج را پرستش میکنید . مسیح را نگاه کنید ،آنجا را میگویم ،  به صلیبش کشیده اید تا بتوانید  پرستشش کنید . شما ها آزار دارید . من از شماها بدم می آید چرا نمی فهمید .

  :ببین امی . مردم دوستت دارند . برات سرو دست میشکنند . تو جایزه گرامی را برده ای فرموش نکن . صدای تو جادوئی و خیلی خاصه . تو میلیون ها دلار پول ساخته ای ...

   دستهاش را جلو صورتم تکان داد و  به نظر میرسید قادر به ساخت هیچ جمله ای نباشد فقط گفت  شششش .... کمی بعد نفسی تازه کرد و بسختی ادامه داد .

   : خفه شو .... خواهش میکنم . کسی که هنوز از من نپرسیده چرا آواز میخوانم  و کسی که هنوز نمیدونه چه چیزی توی صدای من  خاصه . غم ... هاه ... همین کون شما ها رو خنک میکنه نه ؟

   : من کاری ندارم به اینکه  چه چیزی صدای تو را جداب کرده است . من فقط مخواهم بگم که تو با ارزش تراز اینی که اینجا کنار خیابان بشینی و  مثل یک  ازگل بی سروپا رفتار کنی و درا گ مصرف کنی .

   : دیدی گفتم که تو نمی فهمی . اون چیزی که تو ازش پول در میآری را همین ازگل های به سرو پا درست می کنند .  منو به شکل یک ازگل بی سروپا روی سن میبری و صدایم رو میفروشی . مگه نه ؟ بارها مگه نگفتی: " امی،  امی ! مثل  هوم لس ها راه برو ... امی، امی! صد ات را مثل لات ها ول و بی پروا بریز بیرون ..... امی ، امی! فراموش نکن که تو داری توی  راهرو ساب وی آواز میخونی نه توی استودیو !؟...." من ازتو  و دوستات بدم می آد ... ولم کنید .

   : ما بر میگردیم  استودیو تو میری دوش میگیری و بعد میشینیم و راجع به تمام اینها صحبت میکنیم . خوب! ... افرین دختر خوشگل . پاشو

دهن گشادشو کج کرد و  در حال که ادای منو در میآورد  گفت

 : ... پاشو ... پاشو ... تو  برای اینکه  ما بتونیم کمی پول دربیاریم  بایدکون یک میلیون نفر را بخارونی و اونها را یاد بدبختی هاشون بندازی .... پاشو امی .. .    

   خاک های پشت شلوارش را تکوند و تلو تلو خوران پشت سرم راه افتاد :

صدای زمزمه دل نشینی از پنجره ای انسوی خیابان بگوش میرسید که :

 They tried to make me go to rehab but I said 'no, no, no'

Yes I've been black but when I come back you'll know, know ,know

نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 16:45 | لینک  | 

       چشم انداز دره بی نظیر بود . صخره های لخت و  مرطوب از دو سوسر به فلک کشیده بودند . میز ما به اعماق دره ،یعتی جائی که جهنم از آنجا شروع میشد، مشرف بود . پلی معلق ، باریک  و چوبی از همان جنس  ساسپنشن  بریج ونکوور از روی دره رد شده بود . منتها طول آن شاید ده برابر ساپنشن بریج بود .تصور عبور از روی پل غیر ممکن می نمود. وسط پل مثل اشکال توپولوژیک سیصد وشصت درجه به دور خودش پیچ خورده بود . شیطان با متانتی که درخور یک فرشته عالی رتبه با سالها سابقه خدمت در بارگاه ازلی بود  برایم توضیح میداد که بسته به  زندگی زمینیشان افراد مختلف این پل را به صورتهای گوناگون خواهند دید . هر چقدر شکل زندگی شما بر روی کره زمین ساده تر باشد شکل این پل نیزساده تر به نظرتان خواهد آمد  . با حیائی مصنوعی  و بدون اینکه بتوانم به صورتش نگاه کنم پرسیدم   ایا منظورش از زندگی ساده زندگی عاری از گناه است ؟ با اطمینان جواب داد  که نه  لزوما . اون تصوری که شما از گناه دارید با آن تعبیری که ما از آن در دفتر الهی داریم  کاملا متفاوت است . ما  وقتی میگویم سادگی منظورمان سادگی است . قهوه ات سرد نشود . فنجان را با دسپاچگی برداشتم و نگاهم را به روی گیسوی مواج الهه ناز لغزاندم  که غرق در مطالعه مجله کاسمو گیرل بود .  قهوه  ترش مزه تیم هورتون را مزمزه کردم و  مشکوک به هوش خودم دوباره با احتیاط پرسیدم : منظور شما این است که آدمها هر چه ساده تر باشند بهترند ؟  انگا ر که این سوال را هزار بار پاسخ داده باشد گفت نه پسرم  اینجا آدمهای ساده تر اسان تر به بهشت میروند اما این معنایش این نیست که ادمهای ساده تر" بهتر" هستند . مثلا یک کودک دو ساله این پل را  مثل اتوبان نامبر وان صاف و شش بانده میبیند و به آسانی از آن رد میشود .همینطور آن سنجاب و آن راکونی که ازپشت صخره سرک میکشد . اما من تو به خاطر مسئولیت های که قبول کرده ایم و با آن زندگی خود را پیچده کرده ایم شکل پل را بسیار بغرنج میبینیم .  برگشت و با لبخندش با من همدردی کرد که یعنی نگران نباش ، یک کاریش میکنیم . پرسیدم : خوب بهتر نبود این مسئولیتها یا هر چیزی را که میشود اسمش گذاشت  را قبول نمیکردیم ؟ گفت : شاید اما این را  به من نگو چون خودت می دانی که من بیشتر  از هر کس دیگری کار خودم را خراب کرده ام . کاسه داغ تر از آش  بودم .البته "او" را هم مقصر نمیدانم چون توی میتینگ توجیهی همه چیز را گفت و حجت را تمام کرد . هم برای شما ها و هم برای ما فرشته ها . اما خوب خلقت لعنتی اش طوری است که همیشه یک جای کارش می لنگه . یعنی اگه حرفاش را کاملا قبول میکردیم داستان بی مزه خلقتش   حوصله بچه دبستانی ها را هم سر می برد . نه؟ با خودم تکرار کردم " داستان بی مزه خلقت " ببخشید جناب شیطان یعنی " او " خلقت را  آنطور بی مزه می خواست ولی تو مخالفت کردی ؟ آهی کشید و گفت : کاش میدانستم . "او" انقدر هم که به نظر میآیید ساده و بی آلایش نیست . کسی به این آسانی از کارهایش سر در نمی آورد خودش که گفته  "خیر الماکرین" است  .قبل از اینکه راجع به طرحش با من صحبت کند ذره ای هم به فکر طغیان نبودم اما پس از اینکه مرا به دفترش خواست و راجع به شماها و ذات  دوگانه و ترکیب  لزجتان صحبت کرد انگاری به طور غیر مستقم میخواست به من بفهماند که این آدم  بی لیاقت اگر کسی نباشد  که مرتب انگولش کند از باغ عدن تکان هم نخواهد خورد  . خورده است کنگر و انداخته است لنگر آخر این که نشد خلقت  . اصلا آنروز صحبت ما راجع به مقوله اشرفیت و جانشینی روی کره زمین و این حرفها نبود که.تنها در آخرین دقایق جلسه با اشاره ی گذرا به عنوان یک راه کار پیشنهادی  گفت که بدم نمی آید که برای از بین بردن این کرختی وتنبلی که  گریبان این زن مرد را گرفته کمی هم ازروح خودم بهشون بدهم بلکه تکانی به خودشون بدهند . تو هم که خودت فرشته مقرب من هستی بعید میبینم  با اینها آبت تو یک جوی برود و بهشون کرنش کنی . بعدش هم گفت الان من جلسه دیگری دارم تو برو به باغ عدن که اونجا کسی  منتظر تو است .  بعدا بیشتر با هم صحبت میکنیم . گیج و منگ از اتاق بیرو ن آمدم .

شیطان اینجا دو باره آهی کشید و نگاهی به قهوه سرد شده اش انداخت، مردد بود که بقیه اش را بخورد یا نه .

الهه سزش را از روی مجله برداشت و  با عشوه ای پنهان که مرا هدف گرفته بود  گفت  دداش تو واقعا فکر میکنی که لازم است  هر بار که میخواهی یک نفر را از روی این پل رد کنی اینقدر منبر بروی ؟ اصلا تا حالا فکر کرده ای که صورت حساب اینهمه قهوه ای  که تابحال  برای این  آدم ها  خریده ای را چه کسی باید پرداخت کند .   شیطان با خوشروئی و طعنه گفت : تو که هنوز رانده بارگاه نیستی فاکتور ها را بگذار لای دفترت و یه جوری  پولش کن. کدام حسابدار بارگاه است که زانوانش  به  دلبریت  نلرزد  ؟ با شنیدن این حرف   الهه ناز  روی ترش کرد سر را چرخاند و موی بر باد داد . با دیدن کرشمه اش  انگار یک لیوان پر از  اسید توی معده ام خالی کردند .  با تمام قوا سعی کردم بر آشوب درونم فایق بیایم تا بتوانم از وقتم حداکثر استفاده را برای ادراک بیشتر  ببرم . شیطان و الهه هردو وضعیت مرا درک کرده بودند .

      با وحشت رو به سوی الهه پرسیدم . شما چه ؟ آیا شما قبل از  اعزام به ماموریت کاملا توجیه شده بودید؟

نگاهش   را به نگاهم گره زد و آن را ثابت کرد . با تبسمی گنگ حالیم کرد که مهربان تر از آن است که بخواهد با نگاهش جمجمه ام را سوراخ کند اما اگر بخواهد ، می تواند . نگاهی استفسار آمیز به شیطان انداخت و کسب اجازه کرد،به گردنش حرکتی داد، زاویه چشمانش را 45 درجه به سوی پایین خم کرد و گفت :

نه من هیچوقت ایشان را ملاقات نکرده ام . اما شیطان خودش شخصا کارم را به من آموخته است . من همین را  میدانم که ما کارمان  به آشوب کشیدن ذهن آدمیان است . من چیز زیادی نمیدانم آقا .

کمی شجاع تر شدم   و دوباره پرسیدم : مگر ذهن آدمی قبل از اینکه دچار آشوب شود به چه صورت است ؟

کمی بیتاب شد و مثل تمام زنان دیگر ، که وقتی به یک مطلب پیچیده پی بردند فکر میکنند غیر ممکن است که بتوانند آن را برای دیگری بشکافند ، سعی کرد آن را به زبان کلاس اولی ها برایم باز کند : ببین ذهن آدم بدون حضور آشوب شیطانی ، ساده عمل میکند . یعنی در فلوچارتش هیچ پروسه زائد و اضافه ای نیست . همه چیز بر حسب ضرورت طراحی شده است . نه زیاد و نه کم. برای این غدا میخورد که مواد مورد نیاز به بدنش برساند نه برای اینکه مزه غدا را دوست دارد . برای این هم آغوشی میکند که تولید مثل کند نه برای شهوت و لذت . برای این میجنگد که از خودش دفاع کند نه برای اطفا عطش سلطه گرش .

این را گفت و  نا امید از اینکه منظورش را فهمیده باشم به چشمانم نگاه میکرد . گویی از یافتن ذره ای  نبوغ در آنها مایوس شده باشد ادامه داد : کودکان این موضوع را راحت تر از بزگسالان درک میکنند . ذهن بی آشوب و آرام  انقدر کسالت بار است که کودکان برای تحمل یا تغییرش مجبورند بدون دلیل گریه کنند .

هیجان و علاقه اش به باز کردن مطلب زیباییش را صد چندان کرده بود . به طوری که من بیشتر به خودش نگاه میکردم تا به سخنانش گوش بدهم . شیطان که وانمود میکرد به ما توجه ای ندارد متوجه موضوع شده بود و لبخند موذیانه ای به لبش آورده بود .

ادامه دارد ............  

نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 16:32 | لینک  | 

     به هنگام غروب  کوچه باغی اش به بوی بهار نارنج مستت میکند  و به صبح گاهش  نگاه گلچهره گان . گلچهرگانی که  سرمستی شان حکایت از عشقی دارد ، قدیم و ناکام ،که  گوئی از بستر هزار مادر پیشین گرد آمده و  ارث رسیده است به ما.

      شهریست غریب که به کوهسارش مردی خفته که با انزوا و فرارش از ریای شهریان  قبر خود را به زیارتگاه دخترکان عاشق و امل بدل  کرده و به  دامنه اش دیگری آرمیده که با  به رهن شراب گذاشتن خرقه و  بی معنی خواندن دفتر  مزار خود را به کعبه عاشقان عالم مبدل  کرده  است .

      به شرقش که بروی می رسی به برم دلک ،   جای که  هدایت  ابو نصرپنج هزار ساله را از قبر بیرون میکشد تا دلارام را دوباره  در آغوش کشد .به غربش که بروی جای  پای داش آکل را می بینی که تمام غرور و مردانگی خود را با لذت آغوش شاهدی تاخت می زند  و عجب که  از عزت پهلوانی  هیچ کم نمی گردد .

       باغ دلگشا دارد و باغ ارم . آب رکنی دارد و گلکشت مصلا . آ ستانه دارد و شاه چراغ که به زیر چلچراغش عاشقان وعده میکنند و به اندرون حرمش توبه .

       شهر  ، شهری است که آفتابش جینگ است  و آنچه دلها یش  را به هم می پیوندد تینگ .*

       افسوس  که چون  بر خاکش پا نهی بوی عشق مجنونت میکند و هر پاره دلت  را به سوی می  برد  تا آنکه  از فرط بی دلی طبیب به بالین بخوانی . غافل از اینکه هر طبیب به این شهر حبیبی است که  دل را دوا نمی کند بلکه به یغمایش میبرد .دل از کف رفته  چون   به شکوه  در آئی که ای طبیب حالم کی به شود ، که دل بد نکنم ، به لودگی می گویدت  :

        سعدی، به روزگاران ، مهری نشسته در دل     بیرون نمیتوان کرد ،  الا به روزگاران

 

 

 ----------------------

*اشاره به شعر بیژن سمندر :

 شیرازو میگن نازه واسه آفتاب جینگش     دلها رو بهم گره میزنه تریشه تنگش

آفتاب جینگ = آفتاب تند

تریشه تینگ = بریده پارچه محکم

نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 0:13 | لینک  | 

   دو چشم خاکستری مایل به آبی بر زمینه یک صورت گندمگون ، گونه های برجسته و صورتی درشت با لبخندی که انگار  تنها پیامش مسخره گی موجوداتی بود که در خونشان تستسترون داشتند به جای استروژن. مردان وقتی با او به قصد مغازله سخن می گفتند به سختی میتوانستند بر خود مسلط باشند و زود اختیار از کف ندهند و حماقت خود را عیان نسازند .  اندام به شدت متنانسبش با سکناتی سلیس زبانی را اختراع کرده بود که  کمتر مردی را  توان همارد در دیالوگ جسمانی  با اوبود . چشم زبون مذکر بی اختیار از صورت به روی سینه هایش میغلتید،اختیار از کف میداد و چون پیچکی بر گرد اندامش  خود  را به دام می انداخت .در نهایت هیچ مردی تکلیف خود را با او نمیدانست . شجاع ترینشان برای پنهان کردن شکست رسوایشان زبان به دشنام باز میکردند، در جمع های مردانه ،که او ماده سگی است افسونگر و هیولائی است  که از بازی کردن با قربانیانش لذت میبرد .

روزی که وارد مکعب  من شد به مدت یکدقیقه هیچ چیز نگفتم و مثل گنجشکی که افسون چشمان مار شده باشد بی حرکت به صورت و بعد به سینه هایش خیره شدم . شانه اش با حرکتی موزون سینه هایش را مثل دو ماهی رقصاند و مرا مجددا به سمت چهره اش راهنمائی کرد . اصلا نه انتظارش را داشتم و نه مایل بودم خود را در چنین وضعیت طاقت فرسا و بیهوده ای قرار بدهم . عمیقا آرزو میکردم به اشتباه  آمده باشد  که لب به سخن گشود : وقت دارید کمی راجع به آنچه دیروز نوشتی گپ بزنیم؟ با لکنت گفتم نه..نه..من الان باید این ارتیکل را تمام کنم و بعدش هم ..   با چشمانش خفه ام کرد و گفت فردا چی ... میتوانم به یک قهوه دعوتت کنم توی همین استار باکس بغل .... اشکالی که نداره  کله سیاه معصوم .؟ گفتم نه نه ... حتما ..حتما من شما را دعوت میکنم ... که لبخندی زد و نگاهی پر معنی ...  یعنی که اگر در حالت خفه خون باقی  می ماندی شاید بهتر بود

.خوب، اصلا من متنفر شدم از اینهمه صراحت و بی پروائی . کلمه کله سیاه را هم من خودم دیروز برای اولین بار در  این روزنامه  به کار برده بودم و او حق نداشت آن را اینطور محکم به صورتم بزند . من از این زن با این قدرت غریبش متنفر بودم و دلم میخواست او این را بداند ولی بدبختانه  تا  بحال  تنها سیگنالی که  بسویش فرستاده بودم حکایت از دستپاچگی و فلاکت خودم می کرد .

فردا با همه مصائبش از راه رسید . یک بلوز  یقه بازپوشیده بود ، با رنگی که هر لحظه به تو یادآور میشد که بهتر است بالا تر را نگاه کنی و چشمانی را نیز باهمین رنگ پیدا کنی . وقتی دفتر یادداشتش را که خودکاری هم از وسطش سرک میگشید دیدم فهمیدم که چه اشتباه احمقانه ای مرتکب شده ام  که  دو روز پیش  در باره ساختار خا نواده در امریکای شمالی چیز نوشته ام . مثل یک گوسفند داشتم  با پای خودم   به مسلخ میرفتم .

              - راستی ساختار خانواده در شزق وغرب اینقدر متفاوتند؟  من این را نمیدانستم .آن چیزی که در شرق خانواده را متصل نگاه داشته بسیار متفاوت است از آنچه در غرب خانواده را متزلزل میکند .. و خلاصه گفت و گفت  از این کلی گویی های صد من یک غاز   تا اینکه رسید به اصل مطلب :

    :- تو به چه جرئتی ادعا کرده ای که دیگر زن صنعتی به مرد و خانواده  نیاز ندارد ؟ من .... من کنان جواب دادم

   :- :  نمیدانم ! .من اصولا آدم شجاعی هستم ! اول حرف میزنم و بعد به عواقبش فکر میکنم . .چطور مگه  ؟

  :- خوب ! کسی که میخواهد در مورد زنان چیز بنویسد حداقل باید با چند زن مصاحبه کند تو با چند نفر صحبت کردی ؟

  :-    من  ؟ با هیچ نفر . آخر من راجع به خانواده نوشته ام نه زن . 

  :-    خوب نصف خانواده مگر زن نیست ؟ مگر اینکه  طور دیگری فکر کنی .

 :-  نه طور دیگری فکر نمیکنم ولی هدف من زنان نبودند . به هرحال من نظر خودم را نوشتم . چرا فکر میکنی غلط است ؟

: - او کی !  من را نگاه کن  ؟ همه مردها دنبالم هستند ولی دیگر نمیتوانم ازشان لذت ببرم . فکر میکنی  چرا ؟

:-  من از کجا بدانم ؟

:-  دوست داری داستان گوش کنی ؟  

:-   آره. چرا که نه   :

:- و شروع کرد  طبق معمول :- اسمش جاشوا بود .....

 

این را که گفت چشماش لرزش ترسناکی به خودش گرفت . هر مردی در این حالت ، از ترس  اینکه مبادا زن شروع کند به گریه کردن،ممکن است قالب تهی کند اما خوشبختانه او  گریه نکرد

 :- ما در اسکوامیش  دنیا آمده و بزرگ شده بودیم . همه ما را میشناختند و میدانستند که اوچقدر مرا دوست دارد .ا و همه جا با من بود و هر جا هم که نبود چشمانش  را حس میکردم که مواظب من است . ما زندگی را با تمام وجود می نوشیدیم  .با هم زیر آبشار های سان شاین کوست دوش میگرفتیم شبها روی اسفالت جاده های کناری شهر  میخوابیدیم و روزها در برگر کینگ با هم کار میکردیم . او یک روز برایم یک حلقه کوچولو خرید و با رسوائی تمام جلو همه ی   بچه های برگر گینگ از من خواستگاری کرد . فردایش در کلیسا بودیم مراسم کوچکی و ازدواج .  زندگی وادارمان کرد که جدی تر فکر کنیم . جل و پلاسمان را جمع کردیم و رفتیم ونکوور . تصمیم گرفتیم برویم کالج . دنبال کارهای واممان را گرفتیم  و درس خواندن را شروع کردیم . من رفتم سیمون فریزر و روزنامه نگاری خواندم او هم  خودشو چپوند توی یو بی سی و مهندسی خواند .  چهار پنج سال بعد فارغ التحصیل شدیم و دو تا کار قلمبه گیر آوردیم . با چک حقوقیمان نمی دانستم چه کنیم .پول دار شدیم .   او  شبهای مهتاب منو میبرد روی دریاچه کالتوس لیک . دو تامون کف قایق میخوابیدیم  و آسمان رو نگاه میکردیم .گاهی وقتها باران زاپ و زیپمان را به هم می ریخت . فریاد میزدیم ولی  زیر باران می ماندیم . قایق تا نصفه پر آب میشد  و ما با دست آبها را خالی میکردیم ... مثل خر کیف میکردیم و نمی دانستیم با این همه خوشی چه کار باید بکنیم .تا اینکه یک شب یک  حس ناشناسی از اعماق مغزم به من اخطار کرد که این همه خوشبختی علامت خوبی نیست  و باید کمی  ترسید .  از آن شب به بعد دیگر من به طور ناخودآگاه مننظر بودم حادثه ای همه چیز را بر باد بدهد . با صدای هر ترمزی از جا می پریدم و به تلفنش زنگ میزدم تا مطمئن شوم سر چشمه همه خوشی های من سالم است . من منتظر حادثه بودم و بی خبر از اینکه  آن اتفاق شوم  قرار نبود چون صاعقه بر من فرود آید که بتوانم  به فرار زیر سرپناهی سنگر بگیرم .

       آن روز شوم فرا رسید و ابر مرطوب و  چسپناک حادثه از تمام منافذ بدنم به درونم خزید و سعادتم را برای ابد زایل کرد .ما آن شب در رستوران ، کااکتوس کلاب  لوهید های  وی،  خودمان را به میگو و شراب مهمان کرده بودیم .  یک  دختر کفل استخوانی ما را به میزمان راهنما شد . ما  نشستیم و در نور شمع به هم خیره شدیم . کاری که در  آغاز هر ضیافت میکردیم .ناگهان یک موج سهمگین پشتم را آرام ولی با قدرت لرزاند . سر تا پایم از یک حس ناشناس  وغریب لبریز شد . این را هیچ وقت تجربه نکرده بودم  نه هنگام دود کردن ماری جوانا  و نه هنگام سر کشیدن تکیلا . سرم را بلند کردم  تا بلکه منبع این موج لعنتی را بیابم که  گارسنی را دیدم  با قدی بلند و باریک و با  چشمانی  که با بی پروایی و وقاحت  در  صورتی سبزگون  میدرخشید  . شما چه مینوشید خانم ... پس لزره ای خفیف از ستون فقراتم عبور کرد و از نوک انگشتان پایم خارج شد . نام شرابم را گفتم . او نیز شرابش را گفت . گارسون یادداشت کنان دور شد .انگار که لنز دوربین چشمانم از فوکوس خارج شده باشد  دیگر محبوبم را نمی دیدم . سعی کردم شکوه عشرت گدشته را به تمامی به سر میز بیاورم تا یاری ام کنند و نگدارند غرق بشوم اما بی فایده بود . مانند حیوان کودنی داشتم  در باتلاق توهم ناشناسی غرق می گشتم  . مثل دیوانه ها  تند تند حرف میزدم و سعی می کردم آن چهره غریب با آن چشمان کولی وش هراس انگیر را فراموش کنم. اما با هر دست پا ئی بیشتر فرو میرفتم . ای لعنتی .. ای لعنتی ..... ظاهرا این را بلند گفته بودم چون دستان مهربان جاشوا را روی صورتم احساس کردم که از من   می پرسید که چه مرگیم هست .   به خودم آمدم و دو باره شروع کردم  راجع به موضوعی به غایت احمقانه حرف زدن که جاش کلافه شد و گفت بس کن  تو حالت خوب نیست !

آن شب گذشت و من مثل یک زن هر جائی بار ها تنها به آن رستوران بازگشتم شماره آن پسرک کله سیاه عوضی را گرفتم او را به هتل دعوت کردم و خودم را با تمام نیروی عشقی که خدا در اختیارم قرار داده بود درا ختیار او قرار دادم . از لذت لبریزمی  شدم و فریاد می  کشیدم  و  از نگاههای پر معنی کارکنان هتل های ونکوور شرم نمی کردم .

فقط چند ماه طول کشید تا من  توانستم جاشوا و پادشاهی با شکوهش را بر باد بدهم  . به دنبال پسرک به راه افتادم و با هزاز حیله او را  وادار کردم که به من قول  ازدواج بدهد . برایم مثل روز روشن بود که به خاطر تکمیل پرونده  مهاجرتش تن به این کار میدهد  ولی اصلا مهم نبود .  قول ازدواج که گرفتم جاشوای ملال انگیز و خورد شده را با بی رحمی به همان رستوران دعوت کردم و همه چیز را بهش گفتم . مثل گل پژمرده شد ولی اصلا برایم مهم نبود .

  زن پسرک کله سیاه شدم و روزی دوازده ساعت را باهاش توی رختخواب بودم . کار حرفه و موقعیت اچتماعی سیخی چند ؟ مثل یک مادیان او را به روی خودم می کشیدم و دندان قروچه می کردم . سه بار حامله شدم . و سه پسر کاکل زری به دنیا اوردم . پوست تیره چشم آبی و جسور و دریده لب قلوه ای ... عجب معجونی شده بودند اینها .... اینبار جنس خوشی ام  دیگر فرق میکرد . چاق شدم و کفل بزرگ کردم و مثل یک ماده خر فاصله آشپز خانه تا اتاق خواب را یورتمه میرفتم . پسرک کله سیاه به این میگفت" خوشبختی  سفارشی ،  مخصوص حرمسرای خلیفه "  و من هم جز آن هیچ نمی خواستم . باز هم خوشبخت بودم.

    تا اینکه یک روز آمد و گفت که باید برود . گفتم بروی ؟ گفت آره باید بروم ؟ گفتم کجا ؟ گفت همانجائی که به دنیا آمده ام . گفتم پس من چی . پس بچه ها چی ....؟ سکوت کرد و با چشمان دریده اش بر بر نگاهم کرد . گریه کردم . دامنش را گرفتم . به پایش افتادم . تا اینکه با یک سیلی محکم به صورتم همه چیز را تمام کرد . بچه ها را برداشتم و  با یک کیف دستی رفتم شلتر  . کاملا سقوط   کرده بودم و باید همه چیز را از نو میساختم . کفل و قبقبم را آب کردم . یک وایبریتور خریدم تا بتوانم به کمک آن خلا اون آلت لعنتی اش را پر کنم .   زمین را به زمان دوختم . وام گرفتم برای همه جا ریزومه فرستادم تا کار پیدا کردم  و خودم را دوباره ساختم  . به سوی جاشوا برگشتم اما او دیگر کاملا از عشق خالی شده بود و تبدیل به یک سفید پوست ملال آور شده بود با کمی حواس پرتی غیر قابل  کنترل . روزی به من گفت برو و بگذار  هر دو  با خاطرات خوش گدشته زندگی کنیم . من هم این کار را کردم .

      این داستان من   بود  کله سیاه معصوم . من یک مادر مجرد هستم که دیگر نمیتوانم  هیچ مردی را به بالینم راه بدهم . جهت آگاهی روزنا مه نگاری ات باید بگویم که من تنها نیستم . ما توی همین شهر انجمنی داریم که بیش از ده هراز عضو دارد . همه ما بند های خانواده را محکم به خودمان گره زده ایم و بچه ها را به  تنها ئی  بزرگ میکنیم .چون علی رغم تصور تو  زن صنعتی هم به خانواده نیاز دارد و هم به مرد . قبول نداری ؟ شبها  گوشت را تیز کن شاید بتوانی صدای ده هزار وایبریتوری را بشنوی که سعی میکنند جای شما مردها  را پر کنند . ها ه !

حرفهایش تمام شد . قهوه زهر مارم شد . من که گفته بودم از این زن متنفرم .

نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 14:30 | لینک  |