انگار تا ابد محکوم بودم به خوشی و آرامش . چه خوش است این آهنگ بی وقفه طبل دور دست و چه گوا را است این شهدی که با هر ضربه طبل به درون رگهایم می دوند . چه گرم است اینجا و چه خوش است غوطه وری در این مایع گرم که مرا از هر سو در بر گزفته است . مگر من چه کرده ام که سزاوار این خلصه جاودانی شده ام. روحم دوباره به خواب می رود. آه که خواب چه خوب است وهمیشه با خود چه رویا های برایم به ارمغان می آورد .
وای .... این باراما رویا ام جور دیگری است ... آه ه ه ...... این بختک هراسناک چیست دیگر .... ؟ این رویا است یا کابوس خواب است یا بیداری ؟ داشتم خواب می دیدم که کسی چیزی را دریده بود و مایع مهربانی که مرا در بر گرفته بود داشت کم و کمتر میشد . من دیگر بی وزن و سبک بال نبودم ... من دچار کابوس شده بودم. کاش بیدار می شدم .. اما نه ... دیوارهای مهربان لانه ام داشتند به من نزدیک و نزدیکتر می شدند. آنها مثل بختک به من چسپیده بودند . .. نه انگار این کابوس را سر باز ایستادن نبود ...حالا دیگر دیوارها داشتند آنچنان فشارم می دادند که هرچه از آن مایع مهربان خورده بودم از بالا و پایینم داشت بیرون میزد . فشار و باز هم قشار . .. احساس میکردم جمجمه ام دارد مثل انار آب لمبو میشود . ( من انار را از کجا میشناختم ؟) .ناگهان فشار متوقف شد . همه چیز شل شد و من رها شدم . سعی کردم غلت بزنم ولی وزنم مانع می شد . بدون مایع اطرافم چرخیدن دیگر امکان نداشت . همین طور بلاتکلیف مانده بودم. از ترس کوچکترین حرکتی نمیکردم . باز هم ذهنم پرده انداخت نمیدانم بخواب رفتم یا از خواب بیدار شدم . تا بخودم آمدم دوباره دیواره هابه سویم آمدند. از همه طرف گرفتند ام و دوباره محکم شروع کردند به چلاندن من بینوا . احساس کردم فشار تنها از یک طرف کمتر است . از سمت پایین . سرم پایین بود ولی فشاری که به بدنم وارد میشد داشت گردنم را فرو میکرد توی قفسه سینه ام . مگر من چه کرده بودم که باید به این شکل فجیع هلاک میشدم .داشتم به کسان نامعلومی التماس می کردم ولی بی فایده بود . نیروی که من فشار وارد میکرد بسیار بی رحم و بی تزلزل بود و انگار هیچ شکی برای کشتن من به خود راه نمی داد . به ناچار کاملا تسلیم شدم . لحظه ای فشار قطع شد ولی ناگهان دوباره با قدرتی بیش از پیش از سر گرفته شد .
ناگهان فشار وحشتناکی را بر جمجمعه ام احساس کردم . انگار سرم را لای یک حلقه فولادی قرار داده بودند و آن را فشار می دادند. ناحیه تحت فشار به تدریج به سمت فک و گردنم حرکت می کرد اما حرکت بسیار بطئی و کند بود . فشار بر بدنم بیشتر و بیشترمی شد تا اینکه ناگهان به سرعت کشیده شدم . به ناگاه سرمائی غریب تمام وجودم رافرا گرفت ... سفیدی وحشتناکی با وقاحت و سماجت می خواست جانشین آن تاریکی مهربان و دوست داشتنی شود اما پلکهایم راضی نمی شدند . دیگر صدای طبل دور دست را هم نمی شنیدم. و دیگر سکوت .......... داشتم خفه می شدم . اممممم ...امممممم ....باید چیزی عوض میشد .... تحمل این لحظه دیگر غیر ممکن بود .....سکوت سفیدی و وحشت با هم در آمیخته بودند . هیچ راه فراری نبود . امممممم ..... امممممممم ... باید چیزی میشکست .....
هاااااااااااااااا .......هاااااااااااااااا .........هااااااااااااااااااااا ... و ناگهان یک چیز داغ و سوزناک... یک سوزن هزار سرهمراه با یک بوی گند با یک ضربه وارد سینه ام شدند .. .پا پ ....پاپ....
حالا دیگر من فقط به یک آهنگ نیاز داشتم تا بتوانم خودم را و ادامه ام را با آن تعریف کنم ..... یک آهنگ ..؟ فقط یک آهنگ .... من یا باید همین الان این ریتم را به خاطر می آوردم و یا باید برای ابد سکوت میکردم ... جائی آن را شنیده بودم خدایا پس چرا من اینقدر خنگ بودم .... آهنگ ... آهنگ ... ها... آها - ها ... آه ها .. صدای آن طبل دور دست . یافتم .... یافتم .... من به خاطر می آورم پس هستم ....... هورا......و یا به عبارتی .... وونگ .... ووونگ......وووووونگ ..... ....من گریه می کنم با یک دهان گشاد ... پس قطعا من هستم .
کسی با هزار زبان زنده و فراموش شده دنیا نام مادر هستی را در گوشم زمزمه کرد . پس من از این پس مولود میمونی بودم که هر کس خونم را می ریخت گرفتار نفرین ابدی مادرم می شد .
روز شکارکه میشد .مردان نیزه ها را در هوا می چرخاندند و مثل گرگها زوزه می کشیدند . زنان دانه هائی راکه جمع کرده بودند به کناری میگداشتند .و با پستانهای آویزانشان دنبال مردهائی که جثه قوی تری داشتند می دویدندو با هلهله از سر کولشان بالا میرفتند . تصور خوردن گوشت قرمز همه را از خود بیخود میکرد بخصوص زنها که پس از آنهمه خونی که از دست داده بودند دلشان ذق میزد برای گوشتی که خون رفته را به بدنشان باز گرداند .
از آغاز آفرینش انسان شاید هزاز سال هم سپری نشده بود اما فلاکت حیات توانسته بود بخوبی جهره خود را به مردان و زنان بی لباس و بی دفاع قبیله ام نشان دهد . روزهای سختی بود آنروزها ؛ و شبها سختر که صدائی جز صدای ناله مردان بگوش نمیرسید تا سحر . مردانی که تا پیش ازشکار روزانه قوی بودند و باشکوه اما شبانگاهان با حفره ای از شاخ گراز در شکم زردانبو؛ خونآلود و بدبو به گوشه ای افتاده بودند. دیگر دریغ از دستان نوازشگر مادگان زیبای قبیله که بحکم غریزه در آغوش قویترها خفته بودند شبها .
قویتر ها معمولا " از کار افتاده ها " را تنها رها میکردند تا به کرکسها حساب پس بدهند….. به هنگام کوچ روزانه نه ماده های زیبا لختی دست از دست نرهای قویتر میکشیدند تا با مرد دیروزین خود وداع گویند و نه همرزمان دلاور لختی به پشت سرنظر می افکندند که وقت همیشه تنگ بود و خطر در کمین. البته نه دلبران زیبا و نه همرزمان دلاور هیچکدام تقصیری نداشتند در این میان . که این درسی بود از مادر خام و جوان طبیعت به آنان: "انتخاب قویتر ".
تا اینجا همه چیز خوب بود . نه دلی می شکست و نه اشکی بر گونه ای میغلتید .
روزگار بر همین منوال می گذشت تا اینکه سرکله عده ای پیدا شد که انگار با خود عهد بسته بودند که تا به هر طریق ممکن اوضاع این دنیای ساده را به هم بریزند
صد هزار سال پیش یک روز عصر پدر پدر پدر یزرگ من که پاهایش زیر سم گاومیش های وحشی خرد شده بود و برای یک هفته زمین گیر بود تصمیم گرفت که با تیکه چوبی کرکسها را از خود براند نگذ ارد او را بخورند . دوستش که آنطرفتر خوابیده بود نیز همین کا ررا کرد باضافه اینکه پای یک کرکس را کشید آن را تیکه تیکه کرد و با پدر بزرگ من شریکی خوردند و البته بعدش هم کلی به این کارشون خندیدند . مردان جسور و جنگاور که این کارها به نظرشان حقیرانه می آمد رد میشدند و با تحقیر نگاهشان میکردند . اما پدر بزرگها چون به نوعی تراژدی مرگ خود را به یک کمدی با حال تبدیل کرده بودند احساس میکردند که کمی قوی شده اند و به همین جهت هم نگاه تحقیر آمیز اون جنگاوران اخمو به اونجای زخمیشون هم حساب نمی کردند. . کم کم به جمع کرکس خورها یکی دو نفر دیگر نیز اضافه شدند . و این آخریها دو زن لنگ هم به جمعشان پیوسته بودند . به جز مزاحمت گاه و بی گاه جنگاوران غیور که هنگام رد شدن از شدت جوانمردی به پاهای زخمی بیماران لگد میزدند غم دیگری نداشتند . به اضافه اینکه کم کم بعلت وقت زیادی که داشتند چانه هاشان هم گرم شد و راجع به چیزهایی صحبت کردند که اگرمادر طبیعت آنها را میشنید شاخ در می اورد . آخر این حرفها که مال این کور و کچل های زمینی نبود. معلوم نبود این اطلاعات از کجا درز کرده بود که این کرکس خورها توانسته بودند به مفاهیم انتزاعی دسترسی پیدا کنند . مثلا یکی از لنگها گفته بود من هر روز صبح زود بیدار میشوم چون طلوع خورشید زیباست و آن را دوست دارم بقیه به این حرف آنقدر خندیده بودند که دلشان درد گرفته بود آخر مگر طلوع خورشید زن بود که برای مرد نر زیبا باشد . اگر صورت آنمرد آنقدر مو نداشت حتما سرخی گونه های خجالت زده اش را می شد دید .
دو هفته بعد در کمپ همین کور و کچلها اتفاقی افتاده بود که باعث شد مادر خلقت کلا در بر نامه کارها یش تجدید نطر بکند .داستان از اینجا شروع شده بود که به هنگام غروب افتاب یکی از لنگها زوزه های بسیار عجیبی از ته دل کشیده بود . زوزه های او کاملا از زوزه هائی که مردان هنگام شکار یا جفتگیری می کشیدند متمایز بود . این نوع زوزه کشیدن از ته دل باعث شده بود به بقیه هم حالت بسیار عجیبی دست بدهد که تابحا ل بی سابقه بوده . زمانی که زوزه های مرد لنگ به اوج خود رسیده بود بقیه هم صدا های خفه ای از خود بیرون داده بودند و از چشمهایشان آب سرازیر شده بود . برغم مردان سالم شکارچی که فکر میکردند اینها در اثر درد پا و یا برای فریب کرکسها این صداها را از خود در میآورند مادر خلقت میدانست که آنها به صورت مرموزی به توانائی آواز خواندن و گریستن دست یافته اند چیزی که اصلا در برنامه موجود خلقت آنان گنجانده نشده بود . مادر خلقت با تجربه ای که از میلیاردها بار تکرار چرخه خلقت کسب کرده بود مطمئن بود که این چند نفر کور و کچل دیگر دست بردار نخواند بود .آنها موفق شده بودند اندوهشان را به صدایشان متصل کنند و از این طریق آن را از درون خودبیرون بریزند . این تخلیه آنقدر تجربه آرامش بخش و خوشایندی است که آن را هرروز تکرار خواهند کرد تا جایی که از دل آن موسیقی هنر و زبان خلق شود . مادر بزرگ خلقت خوب میدانست که دستیابی اینان به هنر سرآغاز تفکر انتزاعی واین نیز بنوبه خود سرآغاز سرگردانی بی پایان وآشوبناکی است که انتهای آن به خاطر خصلتهای ماوراء طبیعی اش قابل پیش بینی نیست . اینان با این زوزه هایشان در واقع تلاش می کردند که راهی ر ا برای گر یز از تنگنا ئی که در آن قرار گرفنه بودند پیدا کند . اما در برنامه خلقت چیزی بنام فرار پیشبنی نشده بود . نابودی تنها سرنوشتی بود که خلقت برای ضعیف در نظر گرفته بود . پس چه باید کرد؟آیا این طغیان باید از همینجا در نطفه خفه میشد یا اینکه به شکلی با قوانین ازلی خلقت سازگار می گردید . مادر خلقت بنابر ذات حقیقت بین اش زود متوجه پارادوکسی که خودش بوجود آورده بود شد . طغیان سرآغاز نافرمانی و نافرمانی اولین قدم برای کسب قدرت است . پس این کور کچل ها اگر بتوانند به طریقی خود را از نابودی نجات بدهند دیگر ضعیقتر محسوب نشده و مشمول نابودی نخواهند بود .
از فردای آنروز آن چند کور و کچل تنها مخلوقاتی بودند که در کل کائنات مجوز تفکر غیر غربزی و انتزاعی دریافت کرده بودند ............ هر چند دیگر تعاریف مربوط به قوی و ضعیف در قاموس خلقت به و اسطه چند فیدبک عجیب دستخوش تغییر شده بودند اما قوانین ازلی خلقت همچنان به قوت خود پا برجا بود.
...
اینجا تو ونکوور یک عده ادم بی ادعا،بی آزار و لاابالی حوالی خیابان کمرشال زندگی مکنند که به قول خودشون هیپی هستند .و کاری هم به خیر و شر کسی ندارند . بزرگترین دلخوشی شون می تونه این باشه که یک تربچه ارگانیک بخوردند و قدمی در راه پیس که همون صلح خودمن باشه بردارند . اما این بندگان صالح خدا . نمیدانم از کجا این داستان کارما را یاد گرفته اند و عجیب هم به اون پایبندند. “مبادا سگ یا کربه یا سموری را اذیت کنی که کارمای بد به سراغت خواهد امد و با تو کاری خواهد کرد کارستان “.
من زیاداهل تعمیم نیستم و مطمئن هم نبودم که آیا این نیروی جادوئی کارما در تهران و خاور میانه هم کابرد دارد یا نه . تا اینکه این رسوائی آن فرمانده مردم آزار نیروی انتظامی تهران بزرگ مرا وسوسه کرد تا این موضوع جهانشمولی کارما را به بحث بنشینم . آنهم با برادران از دنیا بیخبر هیپی ام در خیابان کمرشال .
خودمانیم این همان نیروی کارمای جناب بودا نبوده که فرمانده هوسران ما را به همان شیوه ای رسوا کرد که او خلق الله را رسوا میکرد ... Oh Yeah …. Definitely
چه کسی قادر بود پدرخوانده سیاست باز و قدرت مدار حاکمیت ایران را قانع کند که با اتخاذ ابلهانه اترین تصمیمات در مورد آینده سیاسی اش در انتخابات مجلس ششم خود را مضحکه عام و خاص کند ؟ I do not know who the hell are you talking about
چه نیروئی قادر بود شیرازه کارآمدترین سازمان اطلاعاتی خاورمیانه را با قتل چند نویسنده و سیاستمدار بی آزار و منزوی در عرض شش ماه از هم بپاشد بطوری که آن را تبدیل به شیر بی یال و دم اشکمی کند که دیگر هیچ کس از آن هراسی به دل راه نمی دهد ؟ Not me. for Sure
چه کسی قادر بود سعید امامی منضبط مغرور و مومن را قانع کند که داروی نظافت سربکشد ؟
You are disgusting man. Why are you telling me this shit?
کدام کارگردان چیره دست قادر بود با استفاده از بازیگران واقعی و لوکیشنهای واقعی تر درد جانگداز " شبنم و شقایق"* را از دهان همسر سعید امامی فریاد بزند .
You do not make sense any more … What the hell are you talking about ?
اصلا بگو ببینم چه کسی قادر بود صدام حسین شیک پوش پر از اعتماد به نفس را از لانه شغال بیرون بکشد و با چراغ قوه گندی دهانش را به جهانیان نشان دهد ؟
Wait a minute … I know this guy .. he is your president . right?
آیا همه این کارها زیر سر کارمای شما نیست که با طنازی بدی ها را به بدکاران باز میگرداند ؟
پک محکمی به سیگار ماری جوانا اش زد و نگاهی عاقل اندر سفیه به من :
Yes! Definitely ! و دور شد .
نگاهی به ابرهای خاکستری شهر انداختم و چشمکی به لیلی که چه غم است ... من که میدانم فتنه گر طناز کجاست . آذرخشی بر فراز کوهای شمالی شهر درخشید و بعدش نم نم باران .
