فکر میکنم هنوز هجده سالم تمام نبود وقتی که بازپرس کیفرخواستم را خواند و حاکم شرع با حیرتی آمیخته به تحقیر نگاهم کرد یعنی که چگونه این همه معصیت ممکن است در یک نعش بگنجد ؛ " اعتقاد و اشاعه ماتریالسم دیالکتیک ". دستی به محاسنش کشید و گفت جوان چهره ات گواهی میدهد که فریب خورده ای وگرنه من این همه کفر در تونمی بینم که ماده پرستی کنی و به آن ببالی. من هم در پاسخ با خیره سری به او گفتم که چهره ملاک نیست که رخسار تو نیز گواه است که اینهمه جهل در تو نمی گنجد که نمیدانی من با اصل پرستش مخالفم چه رسد به ماده پرستی . عقوبت این سخن بسی دشخوار بود در آن روزها ولی نمیدانم چرا او آن را نشنیده گرفت و رهایم کرد .
سالها ست که آن سکانس کوتاه را درذهنم بازسازی می کردم ؛هر بار با بازیگرانی جدید و در لوکیشن های متفاوت تا مگر معنای روشن و جامعی برای کلمات " ماده پرستی " "کفر " و "جهل پیدا کنم اما بی فایده بود . تا اینکه دیشب پس از اینکه از مرور اخبار اقتصادی و تغییر و تحولات محیر العقول بازار املاک و قیمت نفت و مواد غذایی و غیره خسته شده بودم به تماشای فیام" سگ کشی"نشستم . زبان روان و شاعرانه فیلم مجذوبم کرد و تا پایان نگاه کردم . یاد "رگبار" افتادم و یاد سینمای دانشگاه و نمایش های محرمانه فیلم و در نهایت ذهنم مشغول مقایسه شد . مقایسه آن دوران با این دوران .
با خودم فکر کردم کدام یک از بچه های مذهبی ماده پرست بودند ؟ کدام یک از چپ ها کافر بودند ؟. توی بحث ها داغ چه کسی جاهلت می کرد و چشمش را روی حقیقت می بست و یک جمله را هزار ار تکرار میکرد. کدامشان ریا ست طلب و اهل پز وافاده بودند . کدامشان خوش قلب و ساده بودند و فکر می کردند با حسن نیت همه مسائل قابل حل است . .... توی همه گروهها همه چیز بود . اصلا این گروه بندی ها و خط کشی ها برای دلخوشی خودمان بود چون چشم های بچه ها را که بخاطر می آورم میبینم ما همه مدل چشم داشتیم . حسود ؛ مهربان ؛ دسیسه گر و قالتاق خوش قلب و خیر خواه ؛ چرنده و هیز ....توی همه گروهها همه مدل آدم بود ولی ما از سر ناچاری و تنبلی با الصاق چند برچسب کار خودمون رو راحت کرده بودیم . با وجود همه شباهت ها یک چیز آن روزهها به صورت اساسی با امروز فرق داشت . "چشم دنیا دار" بین مدل های مختلف چشمی که توی کله بچه ها سوار کرده بودند بسیار کم بود . شاید هم دنیا داری اینقدر کریه و بدنام بود که آن را پنهان میکردند .
با خودم فکر کردم آیا واقعا چیزی عوض شده است . آیا این آمار و اطلاعات و ارقام بازار و ا ین لحن آزمند دنیا جوی مردم که میزان ثروت تنها سنگ محکشان است برای تشخیص خوبی وبدی بیاتگر این نیست که بلاخره ما هم به آرزوی خودمان رسیده ایم و همه " ماتریالیست " شده اند به طوری که دخترکان زیر بیست سال نیز عشق را به پول سیاهی میفروشند .
اگر آن روزها در جدال میان ما کله پوک های رویا زده و حاکمان شرع ما پیروز شده بودیم و پس از ترویج ماتریالسم دیالکتیک جامعه را به وضعیت فعلی در آورده بودیم قطعا خود را مستحق عقوبت سگ کشی می دیدم ولی پس ازآنکه در آن جنگ ما کله پوکها مغلوب شدیم و تمامی ماتریالیسم دانان یا مردند و یا مردار شدند و یا بعضا به لعنت خدا گرفتار آمدند مقصر ما نبودیم . پس مقصرکه بود که این بیماری ماتریالیسم به شکل بدخیم لاعلاج و غیر دیالکتیک اش این جنین گریبان همه را گرفته است .
من میدانم مقصر کیست . مقصر آنهائی اند که از نحوه شیوع بیماری های مسری بی خبر بودند و به جای سوزاندن؛ اجساد ماتریالیست ها را در خاک دفن کردند .
خیمه گاه تیمور پر جوش بود آنروز. به دروازه شیراز و در میان باغ نارنج سواران به تاخت به هرسومی شدند لختی وبی درنگ باز می گشتند ؛ چون نیک می نگریستیشان در می یافتی که جست خیزشان جز جنون و آشوب معنای دیگری نیز دارد .
از اردوگاه هنوز بوی خون اصفهانیان به مشام میرسید. رخت سواران به گلبوته های سرخی مزین بود که شاید اگر تیموری به تاریخ نبود هریک نقشی میگشت بر زلف نگاری. نگاری چربدست که چوزلف به آب می داد زنده رود رونده را نیز از رفتن باز میداشت تا چه رسد به عاشق شیدا که هر طره یار کمندی بود بر پایش و زمین گیرش می کرد .
امروز ولی دیگر نه" می" بود به اصفهان و نه معشوق " آماده " .که زنده رود به شوق آن بر سر نکوبد سر به کویر نگذارد و خود را به مرداب نیفکند .
پرچمی سفید بر سر در چادر تیمور گواه آن بود که خون آشام سیر است و چشم بر گردن شیرازیان ندوخته است هنوز . لیکن پنجاه سوار به تاخت به رکناباد بودند که چه ؟ خواجه جسوری به این شهر و به محله رکنی آباد منزل دارد . کت بسته بیاوریدش به خیمه که چند سخن دارم با او ؛ چنین گفت تیمور .
خانه به خانه کوی به کو سواران بر درها کوفتند و با لهجه زشت تاتاری فارسی راهلاک کردند؛ بر سر هر برزن؛ تا مگر بیابند حافظ را . حافظ اما مست از نشئه شراب اول شیراز خواب بود به سایه سروی و بی خبر که سواران مرگ گیتی را به پهنا سوختند دمی که او غرق بوده است در عمق معنا .
دستار بر گردن و پای در زنجیر به بارگاه تیمور چنان حقیر ایستاده بود حافظ که شاعران مزدی تیمور زیر لب گفتند تف بر معرفت بی مزد که به کفر ابلیس هم نمی ارزد . اما در آن دم نه تیمور حافظ را حقیر می دید و نه حافظ تیمور را هراسناک .تیمور دو بار دست بر هم کوفت که دور شوید و خلوت کنید . محافظان با اکراه دست بر فبضه شمشیر سر خم کردند و از خیمه شدند.
پس از آن کسی ندانست دیگر که تیمورچه گفت و حافظ چه پاسخ داد. لیکن همه دانستند که بیرق سفید تیموربر شیراز سیاه نشد وجهانگشا برای یک بار هم آن چه را که در سر داشت به بازو نسپرد.
سواران رفتند. شیراز نسوخت . هزار سال گذشت و زخاکش هنوز بوی عشق می آید این شهر که شهریارش عاشقی بود و بخشید ؛ به خال هندوئی ؛ شوکت بی طرب بخارا را .
