تبليغاتX
ماهی سیاهه
فریاد زیر آب . تا به حال نه گوشی را خراشیده و نه خاطری را آزرده است

 

     پک محمکی به سیگارش زد  و با بی حوصلگی دودش را به صورتم پاشید . لهجه غلیظ انگلیسی اش حرفهایش را تقریبا نامفهموم کرده بود .ولی خلاصه اش این بود "من حالم از شماها به هم میخورد ".

  : چرا ؟

  :شماها رنج را پرستش میکنید .

  :خوب ، من که نفهمیدم  منظورت چیه ؟

  چشمان درشتش را پر از شک کرد و  با ترس نگاهم کرد . کاملا متوجه شده بود که برایش دام پهن کرده ام.  فکر میکرد  میخواهم او را وارد گفتگوهائی بکنم که  در  Rehab  با او میکرده اند .

  :شما ها  رنج را پرستش میکنید . مسیح را نگاه کنید ،آنجا را میگویم ،  به صلیبش کشیده اید تا بتوانید  پرستشش کنید . شما ها آزار دارید . من از شماها بدم می آید چرا نمی فهمید .

  :ببین امی . مردم دوستت دارند . برات سرو دست میشکنند . تو جایزه گرامی را برده ای فرموش نکن . صدای تو جادوئی و خیلی خاصه . تو میلیون ها دلار پول ساخته ای ...

   دستهاش را جلو صورتم تکان داد و  به نظر میرسید قادر به ساخت هیچ جمله ای نباشد فقط گفت  شششش .... کمی بعد نفسی تازه کرد و بسختی ادامه داد .

   : خفه شو .... خواهش میکنم . کسی که هنوز از من نپرسیده چرا آواز میخوانم  و کسی که هنوز نمیدونه چه چیزی توی صدای من  خاصه . غم ... هاه ... همین کون شما ها رو خنک میکنه نه ؟

   : من کاری ندارم به اینکه  چه چیزی صدای تو را جداب کرده است . من فقط مخواهم بگم که تو با ارزش تراز اینی که اینجا کنار خیابان بشینی و  مثل یک  ازگل بی سروپا رفتار کنی و درا گ مصرف کنی .

   : دیدی گفتم که تو نمی فهمی . اون چیزی که تو ازش پول در میآری را همین ازگل های به سرو پا درست می کنند .  منو به شکل یک ازگل بی سروپا روی سن میبری و صدایم رو میفروشی . مگه نه ؟ بارها مگه نگفتی: " امی،  امی ! مثل  هوم لس ها راه برو ... امی، امی! صد ات را مثل لات ها ول و بی پروا بریز بیرون ..... امی ، امی! فراموش نکن که تو داری توی  راهرو ساب وی آواز میخونی نه توی استودیو !؟...." من ازتو  و دوستات بدم می آد ... ولم کنید .

   : ما بر میگردیم  استودیو تو میری دوش میگیری و بعد میشینیم و راجع به تمام اینها صحبت میکنیم . خوب! ... افرین دختر خوشگل . پاشو

دهن گشادشو کج کرد و  در حال که ادای منو در میآورد  گفت

 : ... پاشو ... پاشو ... تو  برای اینکه  ما بتونیم کمی پول دربیاریم  بایدکون یک میلیون نفر را بخارونی و اونها را یاد بدبختی هاشون بندازی .... پاشو امی .. .    

   خاک های پشت شلوارش را تکوند و تلو تلو خوران پشت سرم راه افتاد :

صدای زمزمه دل نشینی از پنجره ای انسوی خیابان بگوش میرسید که :

 They tried to make me go to rehab but I said 'no, no, no'

Yes I've been black but when I come back you'll know, know ,know

نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 16:45 | لینک  | 

       چشم انداز دره بی نظیر بود . صخره های لخت و  مرطوب از دو سوسر به فلک کشیده بودند . میز ما به اعماق دره ،یعتی جائی که جهنم از آنجا شروع میشد، مشرف بود . پلی معلق ، باریک  و چوبی از همان جنس  ساسپنشن  بریج ونکوور از روی دره رد شده بود . منتها طول آن شاید ده برابر ساپنشن بریج بود .تصور عبور از روی پل غیر ممکن می نمود. وسط پل مثل اشکال توپولوژیک سیصد وشصت درجه به دور خودش پیچ خورده بود . شیطان با متانتی که درخور یک فرشته عالی رتبه با سالها سابقه خدمت در بارگاه ازلی بود  برایم توضیح میداد که بسته به  زندگی زمینیشان افراد مختلف این پل را به صورتهای گوناگون خواهند دید . هر چقدر شکل زندگی شما بر روی کره زمین ساده تر باشد شکل این پل نیزساده تر به نظرتان خواهد آمد  . با حیائی مصنوعی  و بدون اینکه بتوانم به صورتش نگاه کنم پرسیدم   ایا منظورش از زندگی ساده زندگی عاری از گناه است ؟ با اطمینان جواب داد  که نه  لزوما . اون تصوری که شما از گناه دارید با آن تعبیری که ما از آن در دفتر الهی داریم  کاملا متفاوت است . ما  وقتی میگویم سادگی منظورمان سادگی است . قهوه ات سرد نشود . فنجان را با دسپاچگی برداشتم و نگاهم را به روی گیسوی مواج الهه ناز لغزاندم  که غرق در مطالعه مجله کاسمو گیرل بود .  قهوه  ترش مزه تیم هورتون را مزمزه کردم و  مشکوک به هوش خودم دوباره با احتیاط پرسیدم : منظور شما این است که آدمها هر چه ساده تر باشند بهترند ؟  انگا ر که این سوال را هزار بار پاسخ داده باشد گفت نه پسرم  اینجا آدمهای ساده تر اسان تر به بهشت میروند اما این معنایش این نیست که ادمهای ساده تر" بهتر" هستند . مثلا یک کودک دو ساله این پل را  مثل اتوبان نامبر وان صاف و شش بانده میبیند و به آسانی از آن رد میشود .همینطور آن سنجاب و آن راکونی که ازپشت صخره سرک میکشد . اما من تو به خاطر مسئولیت های که قبول کرده ایم و با آن زندگی خود را پیچده کرده ایم شکل پل را بسیار بغرنج میبینیم .  برگشت و با لبخندش با من همدردی کرد که یعنی نگران نباش ، یک کاریش میکنیم . پرسیدم : خوب بهتر نبود این مسئولیتها یا هر چیزی را که میشود اسمش گذاشت  را قبول نمیکردیم ؟ گفت : شاید اما این را  به من نگو چون خودت می دانی که من بیشتر  از هر کس دیگری کار خودم را خراب کرده ام . کاسه داغ تر از آش  بودم .البته "او" را هم مقصر نمیدانم چون توی میتینگ توجیهی همه چیز را گفت و حجت را تمام کرد . هم برای شما ها و هم برای ما فرشته ها . اما خوب خلقت لعنتی اش طوری است که همیشه یک جای کارش می لنگه . یعنی اگه حرفاش را کاملا قبول میکردیم داستان بی مزه خلقتش   حوصله بچه دبستانی ها را هم سر می برد . نه؟ با خودم تکرار کردم " داستان بی مزه خلقت " ببخشید جناب شیطان یعنی " او " خلقت را  آنطور بی مزه می خواست ولی تو مخالفت کردی ؟ آهی کشید و گفت : کاش میدانستم . "او" انقدر هم که به نظر میآیید ساده و بی آلایش نیست . کسی به این آسانی از کارهایش سر در نمی آورد خودش که گفته  "خیر الماکرین" است  .قبل از اینکه راجع به طرحش با من صحبت کند ذره ای هم به فکر طغیان نبودم اما پس از اینکه مرا به دفترش خواست و راجع به شماها و ذات  دوگانه و ترکیب  لزجتان صحبت کرد انگاری به طور غیر مستقم میخواست به من بفهماند که این آدم  بی لیاقت اگر کسی نباشد  که مرتب انگولش کند از باغ عدن تکان هم نخواهد خورد  . خورده است کنگر و انداخته است لنگر آخر این که نشد خلقت  . اصلا آنروز صحبت ما راجع به مقوله اشرفیت و جانشینی روی کره زمین و این حرفها نبود که.تنها در آخرین دقایق جلسه با اشاره ی گذرا به عنوان یک راه کار پیشنهادی  گفت که بدم نمی آید که برای از بین بردن این کرختی وتنبلی که  گریبان این زن مرد را گرفته کمی هم ازروح خودم بهشون بدهم بلکه تکانی به خودشون بدهند . تو هم که خودت فرشته مقرب من هستی بعید میبینم  با اینها آبت تو یک جوی برود و بهشون کرنش کنی . بعدش هم گفت الان من جلسه دیگری دارم تو برو به باغ عدن که اونجا کسی  منتظر تو است .  بعدا بیشتر با هم صحبت میکنیم . گیج و منگ از اتاق بیرو ن آمدم .

شیطان اینجا دو باره آهی کشید و نگاهی به قهوه سرد شده اش انداخت، مردد بود که بقیه اش را بخورد یا نه .

الهه سزش را از روی مجله برداشت و  با عشوه ای پنهان که مرا هدف گرفته بود  گفت  دداش تو واقعا فکر میکنی که لازم است  هر بار که میخواهی یک نفر را از روی این پل رد کنی اینقدر منبر بروی ؟ اصلا تا حالا فکر کرده ای که صورت حساب اینهمه قهوه ای  که تابحال  برای این  آدم ها  خریده ای را چه کسی باید پرداخت کند .   شیطان با خوشروئی و طعنه گفت : تو که هنوز رانده بارگاه نیستی فاکتور ها را بگذار لای دفترت و یه جوری  پولش کن. کدام حسابدار بارگاه است که زانوانش  به  دلبریت  نلرزد  ؟ با شنیدن این حرف   الهه ناز  روی ترش کرد سر را چرخاند و موی بر باد داد . با دیدن کرشمه اش  انگار یک لیوان پر از  اسید توی معده ام خالی کردند .  با تمام قوا سعی کردم بر آشوب درونم فایق بیایم تا بتوانم از وقتم حداکثر استفاده را برای ادراک بیشتر  ببرم . شیطان و الهه هردو وضعیت مرا درک کرده بودند .

      با وحشت رو به سوی الهه پرسیدم . شما چه ؟ آیا شما قبل از  اعزام به ماموریت کاملا توجیه شده بودید؟

نگاهش   را به نگاهم گره زد و آن را ثابت کرد . با تبسمی گنگ حالیم کرد که مهربان تر از آن است که بخواهد با نگاهش جمجمه ام را سوراخ کند اما اگر بخواهد ، می تواند . نگاهی استفسار آمیز به شیطان انداخت و کسب اجازه کرد،به گردنش حرکتی داد، زاویه چشمانش را 45 درجه به سوی پایین خم کرد و گفت :

نه من هیچوقت ایشان را ملاقات نکرده ام . اما شیطان خودش شخصا کارم را به من آموخته است . من همین را  میدانم که ما کارمان  به آشوب کشیدن ذهن آدمیان است . من چیز زیادی نمیدانم آقا .

کمی شجاع تر شدم   و دوباره پرسیدم : مگر ذهن آدمی قبل از اینکه دچار آشوب شود به چه صورت است ؟

کمی بیتاب شد و مثل تمام زنان دیگر ، که وقتی به یک مطلب پیچیده پی بردند فکر میکنند غیر ممکن است که بتوانند آن را برای دیگری بشکافند ، سعی کرد آن را به زبان کلاس اولی ها برایم باز کند : ببین ذهن آدم بدون حضور آشوب شیطانی ، ساده عمل میکند . یعنی در فلوچارتش هیچ پروسه زائد و اضافه ای نیست . همه چیز بر حسب ضرورت طراحی شده است . نه زیاد و نه کم. برای این غدا میخورد که مواد مورد نیاز به بدنش برساند نه برای اینکه مزه غدا را دوست دارد . برای این هم آغوشی میکند که تولید مثل کند نه برای شهوت و لذت . برای این میجنگد که از خودش دفاع کند نه برای اطفا عطش سلطه گرش .

این را گفت و  نا امید از اینکه منظورش را فهمیده باشم به چشمانم نگاه میکرد . گویی از یافتن ذره ای  نبوغ در آنها مایوس شده باشد ادامه داد : کودکان این موضوع را راحت تر از بزگسالان درک میکنند . ذهن بی آشوب و آرام  انقدر کسالت بار است که کودکان برای تحمل یا تغییرش مجبورند بدون دلیل گریه کنند .

هیجان و علاقه اش به باز کردن مطلب زیباییش را صد چندان کرده بود . به طوری که من بیشتر به خودش نگاه میکردم تا به سخنانش گوش بدهم . شیطان که وانمود میکرد به ما توجه ای ندارد متوجه موضوع شده بود و لبخند موذیانه ای به لبش آورده بود .

ادامه دارد ............  

نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 16:32 | لینک  |