گاهی اوقات تاریخ، این عجوزه مکار ، قربانیانی را برای خود انتخاب میکند که هیچ کس نمی داند بر چه اساس این انتخاب انجام گرفته است . هاشمی رفسنجانی این آریستو کرات پیر بازار مکاره سیاست ایران گویا یکی از همین قربانیانی است که به شدت مورد علاقه این عجوزه است بطوریکه طی این سی سال بارها توسط او به این معرکه فرا خوانده شده و هر بار با تمسخرش از میدان بیرون آمده است . راستی که هاشمی مقوله جالبی است و شاید به همین دلیل این عجوزه اینطور به او پیله کرده است . هاشمی به همه کس و همه چیز شبیه است ولی نه کاملا .
امیر کبیر : گاهی او شبیه امیر کبیر است . متجدد است . مقتدر و با نفود است و با درایت است . و عاشق حکومت پر قدرت است . و دوست دارد ایرانی آباد و مدرن بنا کند . اما با امیر کبیر تفاوتهای هم دارد . او مثل امیر کبیر محاسن "متخلف" را نمیگیرد و مشت به سینه اش نمیکوبد و مالیات را از حلقومش بیرون نمیکشد . او مثل امیر کبیر با اراذل " درباری " زیاد در گیر نمیشود و از حمامهائی مثل حمام فین وحشت دارد . او مصلحت گرا است و همیشه نگران است که مبادا با قاطعیت "همه چیز" از بین برود . او بر خلاف امیر کبیر نمیداند که چه وقت " همه چیز" از بین رفته است .
ماکیاولی : گاهی اوقات او مثل ماکیاولی فکر میکند . هدف او انقدر والا است که هر وسیله ای را توجیه میکند . از نظر او دولتمرد باید سر همرهان سست عناصرش را زیر اب کند . از نظر او با مرام بودن و وفاداری آفت حکومت است . از نظر او اخلاق جایی در سیاست ندارد. پس اگر وزیری خواست سر چند تا لیبرال یا کمونیست یا سلطنت طلب هنرمند نما را زیر آب کند او خود را به ندیدن می زند و نامه های سرگشاده آنان را به تمسخر میگیرد . *. آخر مصلحت دولت در اولویت است . اما هاشمی تفاوتهایی هم با ماکیاولی دارد . وقتی صحبت از مصلحت حکومت است حساب خویشان و دوستان و کله گنده ها جداست .از نظر هاشمی مصلحت حکومت آنقدر هم در اولویت نیست که ادم حرف ماکیاولی را گوش کند و حتی خویشان و دوستان قدیم خود را فدای حکومت کتد . بر خلاف ماکیاولی هاشمی رفیق باز است .
سقراط : مثل سقراط اریستو کرات است . یعنی ته تهش زیاد هم از دمکراسی خوشش نمی اید . او در نهایت مثل سقراط به حکومت نخبگان اعتقاد دارد . او مثل سقراط مرد خوش قلبی است اما در تار پود فلسفه اش گیر کرده است . و نمی داند که دمکراسی با پوپولیسم فرق دارد . هاشمی اما تفاوت بزرگی با سقراط دارد و بر خلاف او از جام شوکران زیاد خوشش نمی آید و همیشه دوست دارد ان را به بغل دستی اش تعارف کند .
با همه این تفاوت ها و تشابهات بار دیگر عجوزه مکار تاریخ معرکه دیگری برای هاشمی تدارک دیده است . فردا او در نماز جمعه یک بار دیگر در مقابل چشمان پر از شک و استهزای این عجوزه مکار قرون ،تاریخ، پشت میکروفن های نماز جمعه قرار میگیرد تا اخرین فرصت خود را برای روسفیدی یا روسیاهی را بیازماید .
هاشمی فردا چه خواهد کرد . این مرد هزار چهره فردا با روح حلول کرده چه کسی به جسمش خطبه ها را شروع خواهد کرد . من نمیدانم ولی مطمئنم که آن عجوزه این بار دوست دارد که او فقط با روح یک نفر وارد گود شود و حرف آخر خود را بزند چون دیگر " همه ما خسته ایم گلنسا ".**
------------------------------------------------------------------------------------------------
* : زمانی دکتر سحابی نامه سرگشاده ای از سر ناچاری به هاشمی نوشته بود . این قصه گذشت تا هاشمی به قول خودش وقتی همه در ها را به روی خود بسته دید مجبور شد نامه سر گشاده ای به خامنه ای بنویسد . وقتی من این جمله را از زبان هاشمی شنیدم بی اختیار گفتم امان از بازی ان " عجوزه پیر" با تو . مگر تو با او په کرده ای که دست از سرت بر نمیدارد ؟
** نقل عنوانی از وبلاگ خانه بدوشی
یا تاریخ نخوانده اید و یا مثل تمام چیزهائی که میخوانید آن را سطحی و طوطی وار مرور کرده اید و از روح پیامش هیچ نیاموخته اید . حتما سخن آن فرازانه را شنیده اید که به روزگاری گفت " مردمی که گذشته را به خاطر نمی آورند محکومند که تا ابد در آن بمانند " . بد بختانه در این مرز و بوم تکرار تاریخ آنقدر مضحک و کمیک است که دیگر حتی به خاطر آوردن سرآغاز مصیبت بارش نیز برایمان غیر ممکن شده است .
بر خلاف تعابیر سیاسی عامیانه یا به قول باسوادتر ها پوپولیستی، قدرت موتور محرکه تحولات اجتماعی را از روی اعداد و ارقام و امار نمیتوان تخیمن زد. این امر بارها و بارها به اثبات رسیده است . حرکت ها و پیروزیهای بزرگ در ایران همواره توسط گروههای کوچک ولی خوشنام آغاز گردیده در حالی که شکست های بزرگ همواره ، با شروع بدنامی، برای کسانی آغاز شده که وقتی نیروها وامکا نات خود را با چرتکه حساب میکردند "شکست" را سناریوی غبرممکن بازی خود میپنداشتند . این سخن گزاف نیست اگر به آغاز جنبش مشروطیت ، ظهور وسقوط رضا خان ، شکوفائی و زوال حزب توده و جنبش ملی و در نهایت شروع حرکت روحانیون در پانزده خرداد و پیروزی انقلاب دربیست ودو بهمن پنجاه و هفت بدرستی نگاه کنید . در مقیاس جهانی هم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود . انقلاب کبیر فرانسه را بخوانید که توسط یک مشت پا پتی پاریسی شروع و توسط ناپلئون نارسیست به مسلخ میرود. انقلاب اکتبر در روسیه را بخوانید که توسط اقلیتی خوشنام با امکانت ناچیز شروع شده و بعدا توسط یک مشت پیر پتال با امکانات یک ابر قدرت به گند کشیده میشود . سرگدشت مردم خوشنام ویتنام را بخوانید که پوزه قدرتمندترین ارتش بدنام جهان را به خاک می مالد . داستان چهار تا روشنفکر یک لا قبا به همراه یک وکیل خوشنام در کوبا را بخوانید که باتسیتای بدنام را علی رغم حمایت قدرتمندترین دولت دنیا با اردنگی از کشور بیرون انداختند ... تو خودت بقیه اش را بشمار .
سال پنجاه و شش وقتی تازه جنبش همه گیر شده بود شاه نادان مرتب رژه سربازانش را در تلوزیون نمایش میداد . و از قضا دوربین مرتب روی چکمه های سربازان زوم میکرد که پا بر زمین میکوفتند . مادرم تا این رژه ها را میدید به ما میگفت : اینها شما را زیر چکمه هاشان لهتان میکنند و ما نیز خیره سرانه جواب می دادیم: نه مادر دلت برای آنها بسوزد که بزودی زیر پاههای ما له میشوند . چندی بعد ما بچه ها به خیابانها ریختیم و انگشتهایمان را توی لوله ژ سه ها فرو کردیم و آنقدر بر بر به چشمهای سربازان خیره شدیم که سلاح هایشان را زمین گذاشتند و فرار کردند . ما خوشنام بودیم و سربازان بدنام ما پیروز شدیم و آنها مثل برف آب شدند .
حالا که بازار نصیحت داغ است، و کوچک بزرگ نمی شناسد، من کوچک هم دوست دارم به بزرگان این مرز بوم نصیحتی بکنم . از تاریخ بیاموزید و به جای شمارش چهل یا پنجاه میلیون رای ، دویست یا سیصد بیلیون دلار ، چهار یا پنج هزار کیلو متر برد موشکی و یا صد یا دویست کیلو اورانیم ، سعی کنید دل مردم و یا حد اقل بخشی از مردم که این روزها به خس و خاشاک معروف کشته اند را بدست بیاورید . این خس و خاشاک ها قادرند با خوشنامی خود راه لوله های سانترفیوژ ، اگزوز موشکهای بلند پرواز ،شکاف صندوقهای رای و حتی خروجی حسابهای بانکی را سد کنند . مگر نشنیده اید که میفرماید :
|
|
|
| ||
|
أَلْهَاكُم ُ التَّكَاثُرُ .حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ .كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ. ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ .كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ .لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ. | ||
|
زیاده گرائی شما را هلاک کرده است . تا جایی که حتی قبر های مرده هایتان را نیز شمارش میکنید . نیاموخته اید . نه هیچ نیاموخته اید . نه. چون اگر آموخته بودید جهنم را پیش رویتان می دیدید . | ||
|
(و عبرت میگرفتید) | ||
دیگر تابش خورشید بر برگهای سبز درختان کنار خیابان رایحه سکرآور تابستان را بدرون ریه هایت نمی راند . ساعت سه عصر است، لیکن یاد کودکیی دوردست مثل هر سال در تو بیدار نمیشود .آن یاد شیرین فرار از " خواب اجباری بعد از ظهر" و ولو شدن در کوچه هایی که از تابش گرم خورشید تیر ماه آماس کرده بود، طعم سکوت ، طعم آزادی و طعم تسخیر کوچه توسط کودکان یاغی محله ، برایت خواب کمرنگی است که حتی ته کاسه ذهنت را هم پر نمیسازد .
امروز باز ساعت سه عصر است ولی هوای شهر نه بوی عشق میدهد و نه بوی عرق شور کودکی . شهر گوئی از همه چیز تهی گشته است .
کودکی را رها میکنی و نوار ذهنت را ده سال به جلو میکشی سال یکهزار وسیصد و پنجاه هفت .
داستان باز همان بود .وسوسه چشیدن طعم میوه ممنوعه . بار دیگر" کودکت " تو را به خیابان کشیده بود .هوس تسخیر کوچه اینبار به تسخیر خیابان مبدل گشته بود و لذت فریب " والدین" و فرار از خواب اجباری بعد از ظهر این بار جای خود را به وسوسه فریب دادن والدی بزرگتر و فرار از خوابی عمیق تر داده بود .تو به همراه سایر کودکان مشتتان را گره کردید و گفتید " مرگ بر شاه" و لختی بعد " شاه مرد" . تو پای کوبان به خیبان ریختی و "کودکت " غرق در رویاهای بزرگ در عجب بود که چه آسان به هر آنچه خواسته رسیده است . خیابان در تسخیر تو و کودکان بود و همه چیز مهیا برای شروع هزار بازی کودکانه .
اما تو نگران بودی .چون به تجربه در یافته بودی که حیاط خانه ،کوچه و یا خیابان هیچگاه از گزند یورش "والدها "در امان نیست . غرق در بازی کودکانه غافل ماندی از سایه هائی که از انتهای خیابان به جمعتان نزدیک می شدند . آنگاه که احساس خطر کردی و سر برگرداندی دیگر خیلی دیر بود . " والد" ها اینبار در لباس هائی عجیب به دورتان حلقه زدند و با نشاط ترین و زیبا ترینتان را دستچین کردند و کنار دیوار به صف کردند . برای لختی ساده دلانه اندیشیدی که شاید والدها هم به بازی پیوسته اند و این شروع یک بازی دیگر است . اما فریاد "آتش " رشته افکارت را از هم گسست و در مقابل چشمان از حد قه در آمده ات بچه ها مردند.
تو از ترس زبانت بند آمده بود و میلرزیدی . والدها تو و بقیه بچه های بی دست و پا را جمع کردند . و به خانه بردند و و به زور به رختخواب فرستادند . آخر ساعت سه عصر بود . تو به شدت گریستی و از ترس خود را به خواب زدی . والدها از آنسوی ملافه برایت از ضرورت پایبندی به اصول میگفتند و تو برای حفظ سر پناه و جانت با حرکت سر حرفهایشان را تایید میکردی . اما در واقع هیچگاه نفهمیدی که این اصول چیست که والدها را مجاز میکند که اینهمه بی رحم باشند . آه از این خواب اجباری ساعت سه عصر و موعظه بی پایان آنسوی ملافه .
برای فرار از موعظه خودت را به خواب زدی و ذهنت را به پرواز در آوردی . کوچه را در ذهنت به تصویر کشیدی و تمام بازی های کودکانه را در یک دنیای مجازی باز سازی کردی . فردا هر آنچه را که ذهنت ساخته بود در دفتر مشقت نوشتی و در کنارش نقاشی کشیدی و با شلختگی آن را روی میز آشپز خانه ولو کردی تا والدها آن را بخواندند . وقتی به خانه برگشتی همه به دورت حلقه زدند و غرق بوسه ات کردند که تو ذاتا هنرمندی و باید برای خانواده افتخار بیافرینی . روز بعد کشان کشان تو را به جمعی عجیب و غریب معرفیت کردند که همه هنرمند بودند و عقلشان کمی پاره سنگ میبرد . اما آنها هم برای خود اصولی داشتند و تا تو حرفی میزدی که به مزاقشان خوش نبود نوک مدادهایشان را تیز میکردند و توی پوستت فرو میکردند و هر بار که تو از درد میگفتی آخ انها با لذت میخندیدند . تو درد خود را برای هیچ کس نمیتوانستی بازگو کنی چون همه برای خود اصولی داشتند و یک فرد غیر اصولی را درک نمیکردند . آه از این اصول لعنتی ...
باز هم نوار مغزت را به جلو کشیدی این بار سی سال .
بار دیگر تمام خیابانهای شهر در تسخیر کودکان بود . همه در کارنوالی که معلوم نبود چرا به راه افتاده بود به مدت پانزده روز پایکوبی میکردند . اما چشمان تو با تماشای این کارنوال دیگر برق نمی زد . چشمانت نگران بود و سعی میکرد چهره یکایک کودکان کارنوال را به خاطر بسپارد . ذهنت بی اختیار صحنه جان دادن آنها روی آسفالت خیابان را به تصویر میکشید . تو خوب میدانستی که دبر با زود سروکله والد ها با ان لباسهای عجیب و غریب پیدا میشود و باز این ضیافت به هم خواهد خورد . راستی والدها که نمیتوانند شادی کودکان را تا به آخر تاب بیاورند چرا جشن راه می اندازند ؟
زبان در دهانت سنگین بود و هیچ نمیتوانستی بگویی . در آن جمع کودکانه مست از خود بیخود کوچکترین سخن خلافی باعث میشد که از بازی بیرونت کنند . آخر بازی کودکان نیز برای خود اصولی دارد.
آه از این اصول لعنتی .
در میا ن کودکان دخترکی توجه ات را جلب کرد . زیبا بود و سرشار از زندگی . یک لحظه آرام و قرار نداشت . با خود فکر کردی که اگر سی سال پیش او در جمع شما بود حتما برای تیر باران انتخابش میکردند . نگران شدی و به او نزدیک شدی به دنبال کلمه ای میگشتی تا به او بفهمانی که باید یرود . باید از بازی خارج شود قبل از اینکه والدها سر برسند و او را کنار دیوار توی صف قرار بدهند . اما آنجا شلوغ بود و صدا به صدا نمیرسید. کسی او را صدا کرد . "ندا ..!" او به طرف صدا برگشت و لبخند زد و دستش را به علامت پیروزی بلند کرد .
گلوله ای فضا را شکافت و از مقابل صورتت رد شد و سینه دخترک را سوراخ کرد . خون فواره زد . ندا بر زمین غلطید و سرش محکم به آسفالت خیابان برخورد کرد . چشمانش باز بود . به بالای سرش که رسیدی داشت با صدای گنگش چیزی زمزمه میکرد . سرت را جلو تر بردی . از کوشه لبش خطی از خون با روژ لبش قاطی شده بود . آرام میگفت : " ولی من دوست دارم یکخورده بیشتر بازی کنم . " با دستت چشمانش را بستی و گفتی :الان ساعت سه عصر است . تو باید بخوابی وگرنه بزرگترها دعوایمان میکنند . بخواب عزیزم .
والدی از روی پشت بام دوربین تفنگش را باز می کرد و در حالی که آن رادر جعبه اش قرار میداد زیر لب گفت
وروجک شیطون. حقت بود .
