پک محمکی به سیگارش زد و با بی حوصلگی دودش را به صورتم پاشید . لهجه غلیظ انگلیسی اش حرفهایش را تقریبا نامفهموم کرده بود .ولی خلاصه اش این بود "من حالم از شماها به هم میخورد ".
: چرا ؟
:شماها رنج را پرستش میکنید .
:خوب ، من که نفهمیدم منظورت چیه ؟
چشمان درشتش را پر از شک کرد و با ترس نگاهم کرد . کاملا متوجه شده بود که برایش دام پهن کرده ام. فکر میکرد میخواهم او را وارد گفتگوهائی بکنم که در Rehab با او میکرده اند .
:شما ها رنج را پرستش میکنید . مسیح را نگاه کنید ،آنجا را میگویم ، به صلیبش کشیده اید تا بتوانید پرستشش کنید . شما ها آزار دارید . من از شماها بدم می آید چرا نمی فهمید .
:ببین امی . مردم دوستت دارند . برات سرو دست میشکنند . تو جایزه گرامی را برده ای فرموش نکن . صدای تو جادوئی و خیلی خاصه . تو میلیون ها دلار پول ساخته ای ...
دستهاش را جلو صورتم تکان داد و به نظر میرسید قادر به ساخت هیچ جمله ای نباشد فقط گفت شششش .... کمی بعد نفسی تازه کرد و بسختی ادامه داد .
: خفه شو .... خواهش میکنم . کسی که هنوز از من نپرسیده چرا آواز میخوانم و کسی که هنوز نمیدونه چه چیزی توی صدای من خاصه . غم ... هاه ... همین کون شما ها رو خنک میکنه نه ؟
: من کاری ندارم به اینکه چه چیزی صدای تو را جداب کرده است . من فقط مخواهم بگم که تو با ارزش تراز اینی که اینجا کنار خیابان بشینی و مثل یک ازگل بی سروپا رفتار کنی و درا گ مصرف کنی .
: دیدی گفتم که تو نمی فهمی . اون چیزی که تو ازش پول در میآری را همین ازگل های به سرو پا درست می کنند . منو به شکل یک ازگل بی سروپا روی سن میبری و صدایم رو میفروشی . مگه نه ؟ بارها مگه نگفتی: " امی، امی ! مثل هوم لس ها راه برو ... امی، امی! صد ات را مثل لات ها ول و بی پروا بریز بیرون ..... امی ، امی! فراموش نکن که تو داری توی راهرو ساب وی آواز میخونی نه توی استودیو !؟...." من ازتو و دوستات بدم می آد ... ولم کنید .
: ما بر میگردیم استودیو تو میری دوش میگیری و بعد میشینیم و راجع به تمام اینها صحبت میکنیم . خوب! ... افرین دختر خوشگل . پاشو
دهن گشادشو کج کرد و در حال که ادای منو در میآورد گفت
: ... پاشو ... پاشو ... تو برای اینکه ما بتونیم کمی پول دربیاریم بایدکون یک میلیون نفر را بخارونی و اونها را یاد بدبختی هاشون بندازی .... پاشو امی .. .
خاک های پشت شلوارش را تکوند و تلو تلو خوران پشت سرم راه افتاد :
صدای زمزمه دل نشینی از پنجره ای انسوی خیابان بگوش میرسید که :
They tried to make me go to rehab but I said 'no, no, no'
Yes I've been black but when I come back you'll know, know ,know
