تبليغاتX
ماهی سیاهه - روز آزادی من !
فریاد زیر آب . تا به حال نه گوشی را خراشیده و نه خاطری را آزرده است

روز آزادی من *

 

آن روز هم مثل روزهای دیگر بود . بی هیچ کم و کاست .  به جز خاری که وسط سم  دست چپم را  زخم کرده بود و باعث شده بود که کمی بلنگم  و زنگوله ام صدای عجیبی بدهد ،همه چیز مثل روزهای دیگر بود . از دور ستون های چاه آب را  که دیدم عطشم چند برابر شد و سعی کردم بزهای دیگر را جلو بزنم و خودم را زودتر به آب برسانم ، که درد دستم مانع شد .  سرم پایین بود و به روزهای فکر میکردم که هنوز اخته نشده بودم و بوی بزهای ماده سرمستم میکرد و باعث میشد که تشنگی را فراموش کنم . شاید پارسال همین موقع بود ، درست قبل از رسیدن به آبخوری ، که ناگهان دیوانه شدم و روی پاهایم بلند شدم و خودم را انداختم روی ماده جلوئی.  معمولا بین بزها اینکار  بیش از یک دقیقه طول نمی کشد ولی من آنقدر لذت میبردم که حاضر نبودم پیاده شوم . چوپان خودش را به من رساند و با چماقش محکم به پشتم زد ولی من مقاومت کردم  اما وقتی ضربه سوم را فرود آورد احساس کردم کمرم دارد خورد میشود و از خیرش گذشتم . حیف شد . آخرین باری بود که آن کار را کردم . فردایش بردندم و بیضه هایم را گذاشتند و سط چیزی شبیه انبر دست  و رگهایش را قطع کردند . چشمهای از حدقه در آمده آن مردک را هیچوقت فراموش نمی کنم، با آن لبخند و لذت کریهی که در چهر اش موج میزد . او از کارش لذ ت میبرد و من از درد نعره میزدم . بی هوشی به دادم رسید . وقتی چشمم را باز کردم دیدم که افتاده ام گوشه آغل و چند بز ماده داشتند با ترحم نگاهم میکردند . تکانی به خودم دادم و بلند شدم  . ماده ها از من دور شدند اما من به جز دردی که در بیضه هایم حس میکردم متوجه تغییر چشمگیری نشدم . تا اینکه فردا زمانی که به سمت چراگاه بی علف ده  میرفتیم بز ماده ای که گویا فحل بود خودش را به جلوم رساند و سرعتش را کم کرد  من هم طبق عادت روی پاهایم بلند شدم  اما سواری ام  آنقدر بی معنی بود که هم من و هم بز ماده از تعجب ماتمان برد .زود پیاده شدم و بز ماده هم به سرعت دور شد . روزها سپری میشد و من روز بروزعلاقه ام  نسبت به بزهای ماده کمتر و کمتر میشد . کم کم توانستم  با مغز کوچکم  بین آن انبردست و این احساس عجیب   ارتباط برقرار کنم .  مرا اخته کرده بودند .

روز به روز وزنم بیشتر میشد و تحرکم مشکل تر. تحملم در مقابل تشنگی  خیلی کم شده بودبا این وجود همیشه آخر از همه به آب میرسیدم . آنروز که لنگی هم به بقیه  دردهایم اضافه شده بود . به هر تقدیر به آب رسیدیم  . پوزه  و ریشم را در آب فرو بردم ، با ولع آب را فرو بردم . آب خنک ، انگار که بر روی تابه ای داغ ریخته شود ، تمام  دل و روه ام را خنک میکرد . آه  که چه احساس دلنشینی  دارد ، آب خوردن . هنوز از خلصه رفع عطش فارغ نشده بودم که دستی قوی یالم را محکم گرفت . تا به خودم آمدم دستی دیگر شاخه ایم را چنان محکم کشید که هرآن ممکن بود از جا کنده شود . مرا روی زمین کشیدند . آب از ریشهای خیسم به روی زمین میریخت و با گل و لای زیر پایم مخلوط میشد و دوباره به ریشم مالیده میشد . تنها چاره را در سردادن فریاد استغاثه ای دیدم که نیاکانم به من یاد داده بودند . بع   .... بع! دوستانم با تعجب نگاهم میکردند و با بلاهتی که گونه ما بدان شهرت دارد سر تکان  میداند و جست و خیز میکردند. گویی خداوند هیچ  عکس العمل دیگری را بجز هیجان به آنان نیاموخته بود .دو دست قوی سرم را چرخاند و با پشت به زمینم کوبید سرم رو به بالا بود   و برای یک لحظه چشمم به آسمان افتاد .ناگهان زیبایی آسمان چنان   مجذوبم کرد که  همه چیز را فراموش کردم  . درد ، وحشت ، و فشار دستهائی که از همه طرف  می چلاندنم.  آه ..که  این گنبد آبی چه زیبا بود. پس خدا چرا سرهای ما را رو به پایین طراحی کرده بود و من پوزه ام را  دائم  به دنبال بوی شاش ماده ها و بوته های حقیر به روی خاک می کشیدم ؟  فشار غیر قابل تحمل دو دستی که سعی میکرد آرواره هایم را جر بدهد مرا از فکر آسمان بیرون کشید . عدسی چشمانم بی اختیار برای دیدن نزدیک جمع شدند و من دوباره آن چهره کریه مردی که اخته ام کرده بود را به جا آوردم . او کارد بزرگی را به دندان گرفته بود و با آن چشمان از حدقه در آمده سعی میکرد به شکل احمقانه ای آب به گلویم بریزد . چه کسی به او گفته بود که من تشنه هستم ؟ سرم هنوز رو به آسمان بود . دو باره با تمام نیرو آن  نعره تاریخی نیاکانم را از گلویم خارج کردم  ولی   اینبار رو به آسمان . چشمان مرد  برای لحظهای پر از وحشت شدو ،کارد از میان دندانهای زشتش  بیرون لغزید و به روی زمین افتاد. سرم را چرخاندم چشمم به چوپانم و دو سه نفر دیگری افتاد که با نفرت و وحشت نگاهم میکردند و ، انگار که مادرشان را گاییده باشم، با خشم به پهلوهایم لگد میزدند . پس از آن نعره جانا نه  نیروی شگرفی را در خود احساس کردم.  دیگر  به هیچ چیز فکر نمیکردم به جز رهائی . برای لحظه ای تمام لحظات  روزمرگی و زندگی نکبت بارم جلوچشمم رژه رفتند. آغل ، بیابان ، آبخوری و آغل . چه تحملی داشته ام من !

سرم را با قدرت تمام چرخاندم  و با شاخ هایم ضربه ا ی به بیضه های مردک قصاب وارد کردم  . از درد نعره ای کشید و با پشت به زمین خورد . دست و  و پایم را  مثل کودکان درهوا تکان دادم ، با قدرتی که چوپان و دو مرد دیگر مجبور شدند  برای لحظه ای رهایم کنند   .  من که فقط به همان لحظه نیاز داشتم غلتی زدم و دو پایم را به زمین فشار دادم و با تمام نیرو بدنم را به جلو پرتاب کردم . با سر به چیز محکمی برخورد کردم . چشمانم پر از کاه گل شد و دیگر هیچ ندیدم . به حکم غریزه برگشتم و با تمام نیرو در جهت مخالف  پا به فرار گذاشتم . چشمانم هیچ نمیدید ولی نیروئی نا مرئی مثل یک قطب نمای درونی  مرا به سمتی که نمیدانستم کجاست رهنمونم میکرد  و من با تمام نیرو فقط میدویدم ، انگار که تمام سلولهای بدنم در این کار با هم هماهنگ  بودند . حس بویائی و شنوائی ام به شدت قوی شده بود و سم هایم بدون احساس هیچ دردی با هرجسم سختی برخورد میکردند . احساس اینکه همه چیز زیر پا ها یم خرد میشوند به من قدرتی مضاعف بخشیده بود . با دشوارتر شدن مسیر دانستم  که دارم از تپه یا کوهی بالا میروم .  صدای نفس و ضربان قلبم  با آهنگی منظم به من یادآوری میکردند  که همه چیز مرتب است و جای هیچ نگرانی نیست . دیگر احساس میکردم تا ابد قادر به دویدن هستم . سلولهای ماهیچه هایم با از خودگذشتکی تمام کمبود اکسیژن وغذا را با فدا کردن خودشان جبران میکردند . حس میکردم که تمام اجزایم فقط به یک صدا گوش میدهند و به یک هدف می اندیشند . رهائی . ناگهان زیر دستهایم خالی و شد و با سر به پایین سقوط کردم . صدای شلاپ و خنکی  باور نکردنی آب بهترین بلائی بود که ممکن بود بر سرم نازل شود . من به درون یک آب انبار بدون سقف که وسط بقایای یک قلعه قدیمی حفر شده بود سقوط کرده بودم . آب چشمانم را شسته بود و من دوباره همه چیز را می دیدم . خوشبختانه سطح آب بالا بود و گیر نیفتاده بودم . اما دلم نمخواست از آب بیرون بیایم . آه ... آب ، آسمان و قله یک کوه . باورم نمیشد که فاصله نکبت تا شوکت اینهمه کوتاه باشد . نه اینکه قادر بودم آینده را پیش بینی کنم ولی در درونم نیروی  شکل گرفته بود  که به من میگفت تو هیچ وقت به گله باز نمی گردی . من آزاد بودم .

از آن پس وقتی روستائیان مرا از دور می دیدند راه خود را کج میکردند . روزی که پشت صخره ای پناه گرفته بودم شنیدم که  یک  مرد روستائی به کودکش میگفت اگر از دور بزی را دیدی که باجسارت نگاهت می کند و نمیترسد  راهت را کج کن و کاری با او نداشته باش ،حتی به سویش سنگ هم پرتاب نکن ، چون او بز شیطان است .  با شنیدن این نصیحت به آسمان نگاه کردم و خندیم  . خدا درجوابم آذرخشی زد  که یعنی" این نیز بگذرد" .  قطره های پراکنده  باران بر روی سنگ ها اشکالی رارسم میکردند که از نظر من فقط زیبا بودند . من که  خواندن نمیدانستم .

  --------------------------------------------------------------------------------- 

 

* بزهای اهلی معمولا به واسطه رنگ مویشان از بزهای کوهی متمایز میشوند . کسی تابحال بزهای سیاه موی را به صورت وحشی ندیده است . نگارنده در سفر به یکی از  روستاهای  جنوب ایران بزی را دید که اهالی میگفتند که از آبادی فرار کرده و به دامان وحش برگشته است . ( چیزی مثل قهرمان داستان آوای وحش جک لندن) کسی به صورت یقیین نمیدانست که آن بز از کدام آبادی و به چه صورت فرار کرده است اما عقاید خرافی اهالی،  در مورد یک  بز سیه موی  غیر اهلی،  به دادش رسیده بود و امکان یافته بود که از شکارچیان امان نامه دریافت کند و شکار نشود . بز کوهی را یخواهید بهتر بشناسید ، نگاه کنید به

http://www.leimmer.com/news/detail.asp?id=998

در هر حال داستان بالا الهام گرفته از زندگی آن  بز فراری است   .

نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 12:0 | لینک  |