تبليغاتX
ماهی سیاهه - ندای خاموش عشق .
فریاد زیر آب . تا به حال نه گوشی را خراشیده و نه خاطری را آزرده است

 

دیگر تابش خورشید بر برگهای سبز درختان کنار خیابان رایحه سکرآور تابستان را بدرون ریه هایت  نمی راند . ساعت سه عصر است، لیکن یاد کودکیی دوردست مثل هر سال در تو بیدار نمیشود .آن یاد شیرین فرار  از " خواب اجباری بعد از ظهر" و ولو شدن  در کوچه هایی که از تابش گرم خورشید تیر ماه  آماس کرده بود، طعم سکوت ، طعم آزادی و طعم تسخیر کوچه توسط کودکان یاغی محله ، برایت خواب کمرنگی است که حتی ته کاسه ذهنت را هم پر نمیسازد .

امروز باز ساعت  سه عصر است ولی هوای شهر نه بوی عشق میدهد و نه بوی عرق شور کودکی . شهر گوئی از همه چیز تهی گشته است .

کودکی را رها میکنی و نوار ذهنت را ده سال به جلو میکشی سال یکهزار وسیصد و پنجاه هفت .

داستان باز همان بود .وسوسه چشیدن طعم میوه ممنوعه . بار دیگر" کودکت " تو را به خیابان کشیده بود .هوس تسخیر کوچه اینبار به تسخیر خیابان مبدل گشته بود و لذت فریب " والدین" و فرار از خواب اجباری  بعد از ظهر این بار  جای خود را به وسوسه فریب دادن والدی بزرگتر  و فرار از خوابی عمیق تر داده بود .تو به همراه سایر کودکان مشتتان را گره کردید و گفتید " مرگ بر شاه"  و لختی بعد " شاه مرد" .  تو پای کوبان به خیبان ریختی و  "کودکت " غرق در رویاهای بزرگ در عجب بود که چه آسان به هر آنچه خواسته رسیده است . خیابان در تسخیر تو و کودکان بود و همه چیز مهیا برای شروع هزار بازی کودکانه .

اما تو نگران بودی .چون به تجربه در یافته بودی که حیاط خانه ،کوچه و یا خیابان هیچگاه از گزند یورش "والدها "در امان نیست . غرق در بازی کودکانه غافل ماندی از سایه هائی که از انتهای خیابان به جمعتان نزدیک می شدند . آنگاه که احساس خطر کردی و سر برگرداندی دیگر خیلی دیر بود . " والد" ها اینبار در لباس هائی عجیب  به دورتان حلقه زدند  و با نشاط ترین و زیبا ترینتان را دستچین کردند و کنار دیوار به صف کردند . برای  لختی ساده دلانه اندیشیدی که شاید والدها هم به بازی پیوسته اند و این شروع یک بازی دیگر  است . اما فریاد "آتش " رشته افکارت را از هم گسست و در مقابل چشمان از حد قه در آمده ات بچه ها مردند.

تو از ترس زبانت بند آمده بود و میلرزیدی . والدها تو و بقیه بچه های بی دست و پا را جمع کردند . و به خانه بردند و و به زور به رختخواب فرستادند . آخر ساعت سه عصر بود . تو به شدت گریستی و از ترس خود را به خواب زدی . والدها از آنسوی ملافه برایت از ضرورت پایبندی به اصول میگفتند و تو برای حفظ سر پناه و جانت با حرکت سر حرفهایشان را تایید میکردی . اما  در واقع هیچگاه نفهمیدی که این اصول چیست که والدها را مجاز میکند که اینهمه بی رحم باشند . آه از این خواب اجباری ساعت سه عصر و  موعظه  بی پایان آنسوی ملافه .

برای فرار از موعظه خودت را به خواب زدی و ذهنت را به پرواز در آوردی . کوچه را در ذهنت به تصویر کشیدی و تمام بازی های کودکانه را در یک دنیای مجازی باز سازی کردی . فردا هر آنچه را که ذهنت ساخته بود در دفتر مشقت نوشتی و در کنارش نقاشی کشیدی  و با  شلختگی آن را روی میز آشپز خانه ولو  کردی  تا والدها آن را بخواندند . وقتی به خانه برگشتی همه به دورت حلقه زدند و غرق بوسه ات کردند که تو ذاتا هنرمندی و باید برای خانواده افتخار بیافرینی . روز بعد کشان کشان تو را به جمعی عجیب و غریب معرفیت کردند که همه هنرمند بودند و عقلشان کمی پاره سنگ میبرد . اما آنها هم برای خود اصولی داشتند و تا تو حرفی میزدی که به مزاقشان خوش نبود نوک مدادهایشان را تیز میکردند و توی پوستت فرو میکردند و هر بار که تو از درد میگفتی آخ انها با لذت میخندیدند . تو درد خود را برای هیچ کس نمیتوانستی بازگو کنی چون همه برای خود اصولی داشتند و یک فرد غیر اصولی را درک نمیکردند . آه از این اصول لعنتی ...

باز هم نوار مغزت را به جلو کشیدی  این بار سی سال .

بار دیگر تمام خیابانهای شهر در تسخیر کودکان بود . همه در کارنوالی که معلوم نبود چرا به راه افتاده بود  به مدت  پانزده روز پایکوبی میکردند . اما چشمان تو  با تماشای این کارنوال دیگر برق نمی زد . چشمانت نگران بود و سعی میکرد چهره یکایک کودکان کارنوال را به خاطر بسپارد . ذهنت بی اختیار صحنه جان دادن آنها روی آسفالت خیابان را به تصویر میکشید . تو خوب میدانستی که دبر با زود سروکله والد ها با ان لباسهای عجیب و غریب پیدا میشود و باز این ضیافت  به هم خواهد خورد . راستی والدها که نمیتوانند شادی کودکان را تا به آخر تاب بیاورند چرا جشن راه می اندازند ؟

زبان در دهانت سنگین بود و هیچ نمیتوانستی بگویی . در آن جمع کودکانه مست از خود بیخود کوچکترین سخن خلافی باعث میشد که از  بازی بیرونت کنند . آخر بازی کودکان نیز برای خود اصولی دارد.

آه از این اصول لعنتی .

در میا ن کودکان دخترکی  توجه ات را جلب کرد . زیبا بود و سرشار از زندگی . یک لحظه آرام و قرار نداشت . با خود فکر کردی که اگر سی سال پیش او در جمع شما بود حتما برای تیر باران انتخابش میکردند . نگران شدی و به او نزدیک شدی  به دنبال کلمه ای میگشتی تا به او بفهمانی که باید یرود . باید از بازی خارج شود قبل از اینکه والدها سر برسند و او را کنار دیوار توی صف قرار بدهند . اما  آنجا شلوغ بود و  صدا به صدا نمیرسید. کسی او را صدا کرد . "ندا ..!" او به طرف صدا برگشت و لبخند زد  و دستش را به علامت پیروزی بلند کرد .

گلوله ای فضا را شکافت و از مقابل صورتت  رد شد و سینه دخترک را سوراخ کرد . خون فواره زد . ندا بر زمین غلطید و سرش محکم به آسفالت خیابان برخورد کرد . چشمانش باز بود . به بالای سرش که رسیدی داشت با صدای گنگش چیزی زمزمه میکرد . سرت را جلو تر بردی . از کوشه لبش  خطی از خون با روژ لبش قاطی شده بود . آرام میگفت : " ولی من دوست دارم یکخورده بیشتر بازی کنم . " با دستت چشمانش را بستی و گفتی :الان ساعت سه عصر است . تو باید بخوابی وگرنه بزرگترها دعوایمان میکنند . بخواب عزیزم .

والدی از روی پشت بام دوربین تفنگش را باز می کرد  و در حالی که آن رادر جعبه اش قرار میداد  زیر لب گفت

 وروجک  شیطون. حقت بود .     

 

نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 15:1 | لینک  |