تبليغاتX
ماهی سیاهه - من یک مادر مجردم . آقا !
فریاد زیر آب . تا به حال نه گوشی را خراشیده و نه خاطری را آزرده است

   دو چشم خاکستری مایل به آبی بر زمینه یک صورت گندمگون ، گونه های برجسته و صورتی درشت با لبخندی که انگار  تنها پیامش مسخره گی موجوداتی بود که در خونشان تستسترون داشتند به جای استروژن. مردان وقتی با او به قصد مغازله سخن می گفتند به سختی میتوانستند بر خود مسلط باشند و زود اختیار از کف ندهند و حماقت خود را عیان نسازند .  اندام به شدت متنانسبش با سکناتی سلیس زبانی را اختراع کرده بود که  کمتر مردی را  توان همارد در دیالوگ جسمانی  با اوبود . چشم زبون مذکر بی اختیار از صورت به روی سینه هایش میغلتید،اختیار از کف میداد و چون پیچکی بر گرد اندامش  خود  را به دام می انداخت .در نهایت هیچ مردی تکلیف خود را با او نمیدانست . شجاع ترینشان برای پنهان کردن شکست رسوایشان زبان به دشنام باز میکردند، در جمع های مردانه ،که او ماده سگی است افسونگر و هیولائی است  که از بازی کردن با قربانیانش لذت میبرد .

روزی که وارد مکعب  من شد به مدت یکدقیقه هیچ چیز نگفتم و مثل گنجشکی که افسون چشمان مار شده باشد بی حرکت به صورت و بعد به سینه هایش خیره شدم . شانه اش با حرکتی موزون سینه هایش را مثل دو ماهی رقصاند و مرا مجددا به سمت چهره اش راهنمائی کرد . اصلا نه انتظارش را داشتم و نه مایل بودم خود را در چنین وضعیت طاقت فرسا و بیهوده ای قرار بدهم . عمیقا آرزو میکردم به اشتباه  آمده باشد  که لب به سخن گشود : وقت دارید کمی راجع به آنچه دیروز نوشتی گپ بزنیم؟ با لکنت گفتم نه..نه..من الان باید این ارتیکل را تمام کنم و بعدش هم ..   با چشمانش خفه ام کرد و گفت فردا چی ... میتوانم به یک قهوه دعوتت کنم توی همین استار باکس بغل .... اشکالی که نداره  کله سیاه معصوم .؟ گفتم نه نه ... حتما ..حتما من شما را دعوت میکنم ... که لبخندی زد و نگاهی پر معنی ...  یعنی که اگر در حالت خفه خون باقی  می ماندی شاید بهتر بود

.خوب، اصلا من متنفر شدم از اینهمه صراحت و بی پروائی . کلمه کله سیاه را هم من خودم دیروز برای اولین بار در  این روزنامه  به کار برده بودم و او حق نداشت آن را اینطور محکم به صورتم بزند . من از این زن با این قدرت غریبش متنفر بودم و دلم میخواست او این را بداند ولی بدبختانه  تا  بحال  تنها سیگنالی که  بسویش فرستاده بودم حکایت از دستپاچگی و فلاکت خودم می کرد .

فردا با همه مصائبش از راه رسید . یک بلوز  یقه بازپوشیده بود ، با رنگی که هر لحظه به تو یادآور میشد که بهتر است بالا تر را نگاه کنی و چشمانی را نیز باهمین رنگ پیدا کنی . وقتی دفتر یادداشتش را که خودکاری هم از وسطش سرک میگشید دیدم فهمیدم که چه اشتباه احمقانه ای مرتکب شده ام  که  دو روز پیش  در باره ساختار خا نواده در امریکای شمالی چیز نوشته ام . مثل یک گوسفند داشتم  با پای خودم   به مسلخ میرفتم .

              - راستی ساختار خانواده در شزق وغرب اینقدر متفاوتند؟  من این را نمیدانستم .آن چیزی که در شرق خانواده را متصل نگاه داشته بسیار متفاوت است از آنچه در غرب خانواده را متزلزل میکند .. و خلاصه گفت و گفت  از این کلی گویی های صد من یک غاز   تا اینکه رسید به اصل مطلب :

    :- تو به چه جرئتی ادعا کرده ای که دیگر زن صنعتی به مرد و خانواده  نیاز ندارد ؟ من .... من کنان جواب دادم

   :- :  نمیدانم ! .من اصولا آدم شجاعی هستم ! اول حرف میزنم و بعد به عواقبش فکر میکنم . .چطور مگه  ؟

  :- خوب ! کسی که میخواهد در مورد زنان چیز بنویسد حداقل باید با چند زن مصاحبه کند تو با چند نفر صحبت کردی ؟

  :-    من  ؟ با هیچ نفر . آخر من راجع به خانواده نوشته ام نه زن . 

  :-    خوب نصف خانواده مگر زن نیست ؟ مگر اینکه  طور دیگری فکر کنی .

 :-  نه طور دیگری فکر نمیکنم ولی هدف من زنان نبودند . به هرحال من نظر خودم را نوشتم . چرا فکر میکنی غلط است ؟

: - او کی !  من را نگاه کن  ؟ همه مردها دنبالم هستند ولی دیگر نمیتوانم ازشان لذت ببرم . فکر میکنی  چرا ؟

:-  من از کجا بدانم ؟

:-  دوست داری داستان گوش کنی ؟  

:-   آره. چرا که نه   :

:- و شروع کرد  طبق معمول :- اسمش جاشوا بود .....

 

این را که گفت چشماش لرزش ترسناکی به خودش گرفت . هر مردی در این حالت ، از ترس  اینکه مبادا زن شروع کند به گریه کردن،ممکن است قالب تهی کند اما خوشبختانه او  گریه نکرد

 :- ما در اسکوامیش  دنیا آمده و بزرگ شده بودیم . همه ما را میشناختند و میدانستند که اوچقدر مرا دوست دارد .ا و همه جا با من بود و هر جا هم که نبود چشمانش  را حس میکردم که مواظب من است . ما زندگی را با تمام وجود می نوشیدیم  .با هم زیر آبشار های سان شاین کوست دوش میگرفتیم شبها روی اسفالت جاده های کناری شهر  میخوابیدیم و روزها در برگر کینگ با هم کار میکردیم . او یک روز برایم یک حلقه کوچولو خرید و با رسوائی تمام جلو همه ی   بچه های برگر گینگ از من خواستگاری کرد . فردایش در کلیسا بودیم مراسم کوچکی و ازدواج .  زندگی وادارمان کرد که جدی تر فکر کنیم . جل و پلاسمان را جمع کردیم و رفتیم ونکوور . تصمیم گرفتیم برویم کالج . دنبال کارهای واممان را گرفتیم  و درس خواندن را شروع کردیم . من رفتم سیمون فریزر و روزنامه نگاری خواندم او هم  خودشو چپوند توی یو بی سی و مهندسی خواند .  چهار پنج سال بعد فارغ التحصیل شدیم و دو تا کار قلمبه گیر آوردیم . با چک حقوقیمان نمی دانستم چه کنیم .پول دار شدیم .   او  شبهای مهتاب منو میبرد روی دریاچه کالتوس لیک . دو تامون کف قایق میخوابیدیم  و آسمان رو نگاه میکردیم .گاهی وقتها باران زاپ و زیپمان را به هم می ریخت . فریاد میزدیم ولی  زیر باران می ماندیم . قایق تا نصفه پر آب میشد  و ما با دست آبها را خالی میکردیم ... مثل خر کیف میکردیم و نمی دانستیم با این همه خوشی چه کار باید بکنیم .تا اینکه یک شب یک  حس ناشناسی از اعماق مغزم به من اخطار کرد که این همه خوشبختی علامت خوبی نیست  و باید کمی  ترسید .  از آن شب به بعد دیگر من به طور ناخودآگاه مننظر بودم حادثه ای همه چیز را بر باد بدهد . با صدای هر ترمزی از جا می پریدم و به تلفنش زنگ میزدم تا مطمئن شوم سر چشمه همه خوشی های من سالم است . من منتظر حادثه بودم و بی خبر از اینکه  آن اتفاق شوم  قرار نبود چون صاعقه بر من فرود آید که بتوانم  به فرار زیر سرپناهی سنگر بگیرم .

       آن روز شوم فرا رسید و ابر مرطوب و  چسپناک حادثه از تمام منافذ بدنم به درونم خزید و سعادتم را برای ابد زایل کرد .ما آن شب در رستوران ، کااکتوس کلاب  لوهید های  وی،  خودمان را به میگو و شراب مهمان کرده بودیم .  یک  دختر کفل استخوانی ما را به میزمان راهنما شد . ما  نشستیم و در نور شمع به هم خیره شدیم . کاری که در  آغاز هر ضیافت میکردیم .ناگهان یک موج سهمگین پشتم را آرام ولی با قدرت لرزاند . سر تا پایم از یک حس ناشناس  وغریب لبریز شد . این را هیچ وقت تجربه نکرده بودم  نه هنگام دود کردن ماری جوانا  و نه هنگام سر کشیدن تکیلا . سرم را بلند کردم  تا بلکه منبع این موج لعنتی را بیابم که  گارسنی را دیدم  با قدی بلند و باریک و با  چشمانی  که با بی پروایی و وقاحت  در  صورتی سبزگون  میدرخشید  . شما چه مینوشید خانم ... پس لزره ای خفیف از ستون فقراتم عبور کرد و از نوک انگشتان پایم خارج شد . نام شرابم را گفتم . او نیز شرابش را گفت . گارسون یادداشت کنان دور شد .انگار که لنز دوربین چشمانم از فوکوس خارج شده باشد  دیگر محبوبم را نمی دیدم . سعی کردم شکوه عشرت گدشته را به تمامی به سر میز بیاورم تا یاری ام کنند و نگدارند غرق بشوم اما بی فایده بود . مانند حیوان کودنی داشتم  در باتلاق توهم ناشناسی غرق می گشتم  . مثل دیوانه ها  تند تند حرف میزدم و سعی می کردم آن چهره غریب با آن چشمان کولی وش هراس انگیر را فراموش کنم. اما با هر دست پا ئی بیشتر فرو میرفتم . ای لعنتی .. ای لعنتی ..... ظاهرا این را بلند گفته بودم چون دستان مهربان جاشوا را روی صورتم احساس کردم که از من   می پرسید که چه مرگیم هست .   به خودم آمدم و دو باره شروع کردم  راجع به موضوعی به غایت احمقانه حرف زدن که جاش کلافه شد و گفت بس کن  تو حالت خوب نیست !

آن شب گذشت و من مثل یک زن هر جائی بار ها تنها به آن رستوران بازگشتم شماره آن پسرک کله سیاه عوضی را گرفتم او را به هتل دعوت کردم و خودم را با تمام نیروی عشقی که خدا در اختیارم قرار داده بود درا ختیار او قرار دادم . از لذت لبریزمی  شدم و فریاد می  کشیدم  و  از نگاههای پر معنی کارکنان هتل های ونکوور شرم نمی کردم .

فقط چند ماه طول کشید تا من  توانستم جاشوا و پادشاهی با شکوهش را بر باد بدهم  . به دنبال پسرک به راه افتادم و با هزاز حیله او را  وادار کردم که به من قول  ازدواج بدهد . برایم مثل روز روشن بود که به خاطر تکمیل پرونده  مهاجرتش تن به این کار میدهد  ولی اصلا مهم نبود .  قول ازدواج که گرفتم جاشوای ملال انگیز و خورد شده را با بی رحمی به همان رستوران دعوت کردم و همه چیز را بهش گفتم . مثل گل پژمرده شد ولی اصلا برایم مهم نبود .

  زن پسرک کله سیاه شدم و روزی دوازده ساعت را باهاش توی رختخواب بودم . کار حرفه و موقعیت اچتماعی سیخی چند ؟ مثل یک مادیان او را به روی خودم می کشیدم و دندان قروچه می کردم . سه بار حامله شدم . و سه پسر کاکل زری به دنیا اوردم . پوست تیره چشم آبی و جسور و دریده لب قلوه ای ... عجب معجونی شده بودند اینها .... اینبار جنس خوشی ام  دیگر فرق میکرد . چاق شدم و کفل بزرگ کردم و مثل یک ماده خر فاصله آشپز خانه تا اتاق خواب را یورتمه میرفتم . پسرک کله سیاه به این میگفت" خوشبختی  سفارشی ،  مخصوص حرمسرای خلیفه "  و من هم جز آن هیچ نمی خواستم . باز هم خوشبخت بودم.

    تا اینکه یک روز آمد و گفت که باید برود . گفتم بروی ؟ گفت آره باید بروم ؟ گفتم کجا ؟ گفت همانجائی که به دنیا آمده ام . گفتم پس من چی . پس بچه ها چی ....؟ سکوت کرد و با چشمان دریده اش بر بر نگاهم کرد . گریه کردم . دامنش را گرفتم . به پایش افتادم . تا اینکه با یک سیلی محکم به صورتم همه چیز را تمام کرد . بچه ها را برداشتم و  با یک کیف دستی رفتم شلتر  . کاملا سقوط   کرده بودم و باید همه چیز را از نو میساختم . کفل و قبقبم را آب کردم . یک وایبریتور خریدم تا بتوانم به کمک آن خلا اون آلت لعنتی اش را پر کنم .   زمین را به زمان دوختم . وام گرفتم برای همه جا ریزومه فرستادم تا کار پیدا کردم  و خودم را دوباره ساختم  . به سوی جاشوا برگشتم اما او دیگر کاملا از عشق خالی شده بود و تبدیل به یک سفید پوست ملال آور شده بود با کمی حواس پرتی غیر قابل  کنترل . روزی به من گفت برو و بگذار  هر دو  با خاطرات خوش گدشته زندگی کنیم . من هم این کار را کردم .

      این داستان من   بود  کله سیاه معصوم . من یک مادر مجرد هستم که دیگر نمیتوانم  هیچ مردی را به بالینم راه بدهم . جهت آگاهی روزنا مه نگاری ات باید بگویم که من تنها نیستم . ما توی همین شهر انجمنی داریم که بیش از ده هراز عضو دارد . همه ما بند های خانواده را محکم به خودمان گره زده ایم و بچه ها را به  تنها ئی  بزرگ میکنیم .چون علی رغم تصور تو  زن صنعتی هم به خانواده نیاز دارد و هم به مرد . قبول نداری ؟ شبها  گوشت را تیز کن شاید بتوانی صدای ده هزار وایبریتوری را بشنوی که سعی میکنند جای شما مردها  را پر کنند . ها ه !

حرفهایش تمام شد . قهوه زهر مارم شد . من که گفته بودم از این زن متنفرم .

نوشته شده توسط ماهی سیاه در ساعت 14:30 | لینک  |